گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

مرا خود در اوقاتِ ردّ و قبول

نباشد غمِ ترّهاتِ جَهول

اگر سرِّ مردان ندارم نگاه

کله سر نبیند دگر سرکلاه

نیارم به نا محرمان باز گفت

چه گویم که با من که این راز گفت

همه هرچه در حقِّ من گفته اند

نه از من که از خویشتن گفته اند

اگر معترض طعنه ای می زند

به خود بر ز خود هم چو قز می تند

مرا کس نداند که من کیستم

کدامم کجاام کی ام چیستم

چه بارست بر جانِ پر درد من

که خون شد دلِ ناز پروردِ من

زبس طعنه همواره دل خسته ام

دلِ خسته در لطفِ حق بسته ام

چو از بدوِ فطرت قلم می رود

چه بردستِ من بیش و کم می رود

دلم موج خون می زند لب خموش

ملامت روان و من آگنده گوش

همان به که فی الجمله از هیچ روی

نگویم سخن تا نگویند گوی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.