گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۸

 

الا ای بچهره گلستان من
منم آن تو و تویی آن من
بهار رخت گلستان منست
خزان دور باد از گلستان من
دلم خسته کردی بهجران خویش
لبت خسته بادا بدندان من
نه آن درد دارم که عاجز بود
طبیب وصالت ز درمان من
مرا بی تو چون زندگانی بود
منم مرده تو تویی جان من
حزینم چو یعقوب وآگه نیی
ز سوز دل و چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۷

 

گواه است بر درد پنهان من
دل و چشم بریان و گریان من
کنارم غدیری شود هر صباح
ز چشمان سیلاب باران من
به جانت که مردم ز هجران تو
چه گویم دگر آخر ای جان من
به بوی تو زنده ست مسکین تو
نسیمی فرست ای گلستان من
اگر بی خودی می کنم عفو کن
که دل نیست در تحت فرمان من
دلم بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری