گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است

 

سنایی سنای خرد را سزاستجمالش جهان را جمال و بهاست
اگر شخصش از خاک دارد مزاجپس اخلاق او نور کلی چراست
چنو در بزرگان بزرگی که دیدچنو از عزیزان عزیزی کجاست
اگر خاطرش را به وقت سخنکسی عالم عقل خواند سزاست
عجب زان که با او کند شاعرینداند که این رای محض خطاست
کجا نور باشد چه جای ظلامکجا ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در جواب قصیدهٔ علی‌بن هیصم

 

سنایی کنون با ضیا و سناستکه بر وی ز سلطان سنت ثناست
بدین مدح بر وی ز روح‌القدسهمه تهنیت مرحبا مرحباست
اگر خاطرش را به خط خطیرهمی عالم عقل خواند سزاست
که جز عالم عقل نبود بلیکه بر وی چنو خواجه‌ای پادشاست
علی‌بن هیصم که این هفت حرفسه روح و چهار اسطقسات ماست
سه حرفست نامش که در مرتبتسه روحست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷

 

بلی، بی‌گمان این جهان چون گیاستجز این مردمان را گمانی خطاست
ازیرا که همچون گیا در جهانرونده است همواره بیشی و کاست
اگر هرچه بفزاید و کم شودگیا باشد، این پیر گیتی گیاست
ولیکن گیا را بباید شناختازیرا سخن را درین رویهاست
جهان گر یکی گوز نیکو شودبدان گوز در مغز مردم سزاست
وگر چند مائیم مغز جهانگیا چون نکو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

گر از جور جانان ننالی رواستکه دردی که از دوست باشد دواست
چه بویست کارام دل می‌بردمگر بوی زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشکین اوکه با اوست دایم پریشان چراست
نه تنها بدامش نهم پای بندبهر تار مویش دلی مبتلاست
تو گوئی که صد فتنه بیدار شدچو جادویش از خواب مستی بخاست
بتابیش ازین قصد آزار منمکن زانک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

 

ندانسته بودی تو ای دوست راست
که راه خدا پر نهنگ بلاست
نیرزد دو عالم به یک کاسه دوغ
ز فرط سخایی که در طبع ماست
دل و دین و جان و تن و مال و جاه
اگر در سر دوست کردی رواست
وگرنه حرام است بر تو چو خوک
ز من بشنو ای گرگ فرسوده راست
ز ما و من تست چندین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶

 

سر زلف تو دزد دل های ماست
گر آویزی او را از گردن رواست
به بالای لب نقطة خال تو
خطا نیست آن نکته مشک ختاست
صفاهاست با آن دو رخ دیده را
غباری اگر هست از آن خاک پاست
به دور تو صوفی با پوش شد
که از دست تو پیرهن ها فباست
ز من گفته صبر کن نیم دم
از آن روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۱۳

 

ز ما ای صبا با محمد رسان
خدا را درودی که او را سزاست
بگو با درود آنگهش در نهفت
که ای ساز معنی ز طبع تو راست
گرفتم که باشد ترا صد گرفت
بهر یک غزل کاختراعی مراست
نه آخر غریب دیار تواند
ترا با غریبان خصومت چراست
ز بیداد تست اینهمه بر غریب
که شعر من آواره شهرهاست


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی