گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو از روزگارش چهل سال ماند

نگر تا به سر برش یزدان چه راند

در ایوان شاهی شبی دیر یاز

به خواب اندرون بود با ارنواز

چنان دید کز کاخ شاهنشهان

سه جنگی پدید آمدی ناگهان

دو مهتر یکی کهتر اندر میان

به بالای سرو و به فرّ کیان

کمر بستن و رفتن شاهوار

به چنگ اندرون گرزهٔ گاوسار

دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ

نهادی به گردن برش پالهنگ

همی تاختی تا دماوند کوه

کشان و دوان از پس اندر گروه

بپیچید ضحاک بیدادگر

بدرّیدش از هول گفتی جگر

یکی بانگ بر زد به خواب اندرون

که لرزان شد آن خانهٔ صدستون

بجَستند خورشید رویان ز جای

از آن غلغل نامور کدخدای

چنین گفت ضحاک را ارنواز

که شاها چه بودت نگویی به راز

که خفته به آرام در خان خویش

بر این سان بترسیدی از جان خویش

زمین هفت کشور به فرمان تو است

دد و دام و مردم به پیمان تو است

به خورشید رویان جهاندار گفت

که چونین شگفتی بشاید نهفت

که گر از من این داستان بشنوید

شودتان دل از جان من ناامید

به شاه گرانمایه گفت ارنواز

که بر ما بباید گشادنت راز

توانیم کردن مگر چاره‌ای

که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای

سپهبد گشاد آن نهان از نهفت

همه خواب یک یک بدیشان بگفت

چنین گفت با نامور ماهروی

که مگذار این را ره چاره جوی

نگین زمانه سر تخت تو است

جهان روشن از نامور بخت تو است

تو داری جهان زیر انگشتری

دد و مردم و مرغ و دیو و پری

ز هر کشوری گِرد کن مهتران

از اخترشناسان و افسونگران

سخن سربه‌سر موبدان را بگوی

پژوهش کن و راستی بازجوی

نگه کن که هوش تو بر دست کیست

ز مردم شمار ار ز دیو و پریست

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان

به خیره مترس از بد بدگمان

شه پر منش را خوش آمد سخن

که آن سرو سیمین برافگند بن

جهان از شب تیره چون پرّ زاغ

همانگه سر از کوه بر زد چراغ

تو گفتی که بر گنبد لاژورد

بگسترد خورشید یاقوت زرد

سپهبد به هر جا که بد موبدی

سخن دان و بیداردل بخردی

ز کشور به نزدیک خویش آورید

بگفت آن جگر خسته خوابی که دید

نهانی سخن کردشان آشکار

ز نیک و بد و گردش روزگار

که بر من زمانه کی آید بسر

که را باشد این تاج و تخت و کمر

گر این راز با من بباید گشاد

و گر سر به خواری بباید نهاد

لب موبدان خشک و رخساره تر

زبان پر ز گفتار با یکدیگر

که گر بودنی باز گوییم راست

به جانست پیکار و جان بی‌بهاست

و گر نشنود بودنی‌ها درست

بباید هم اکنون ز جان دست شست

سه روز اندر این کار شد روزگار

سخن کس نیارست کرد آشکار

به روز چهارم برآشفت شاه

بر آن موبدان نماینده راه

که گر زنده‌تان دار باید بسود

و گر بودنی‌ها بباید نمود

همه موبدان سرفگنده نگون

پر از هول دل، دیدگان پر ز خون

از آن نامداران بسیار هوش

یکی بود بینادل و تیزگوش

خردمند و بیدار و زیرک به نام

کز آن موبدان او زدی پیش گام

دلش تنگ‌تر گشت و ناباک شد

گشاده زبان پیش ضحاک شد

بدو گفت پردخته کن سر ز باد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که تخت مهی را سزاوار بود

فراوان غم و شادمانی شمرد

برفت و جهان دیگری را سپرد

اگر بارهٔ آهنینی به پای

سپهرت بساید نمانی به جای

کسی را بود زین سپس تخت تو

به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کجا نام او آفریدون بود

زمین را سپهری همایون بود

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد

نیامد گه پرسش و سرد باد

چو او زاید از مادر پرهنر

به سان درختی شود بارور

به مردی رسد بر کشد سر به ماه

کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

به بالا شود چون یکی سرو برز

به گردن برآرد ز پولاد گرز

زند بر سرت گرزهٔ گاوسار

بگیردت زار و ببنددت خوار

بدو گفت ضحاک ناپاک دین

چرا بنددم از منش چیست کین

دلاور بدو گفت گر بخردی

کسی بی‌بهانه نسازد بدی

برآید به دست تو هوش پدرش

از آن درد گردد پر از کینه سرش

یکی گاو برمایه خواهد بدن

جهانجوی را دایه خواهد بدن

تبه گردد آن هم به دست تو بر

بدین کین کِشد گرزهٔ گاوسر

چو بشنید ضحاک بگشاد گوش

ز تخت اندر افتاد و ز او رفت هوش

گرانمایه از پیش تخت بلند

بتابید روی از نهیب گزند

چو آمد دل نامور بازجای

به تخت کیان اندر آورد پای

نشان فریدون به گرد جهان

همی باز جست آشکار و نهان

نه آرام بودش نه خواب و نه خورد

شده روز روشن بر او لاژورد