گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

به دردم به دردم که اندیشه دارم

کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم

به وقتی که دولت بپیوست با من

بپیوست هجرش به غم روزگارم

که داند که حالم چگونست بی تو

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵

 

بتا پای این ره نداری چه پویی

دلا جان آن بت ندانی چه گویی

ازین رهروان مخالف چه چاره

که بر لافگاه سر چار سویی

اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۱

 

به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی

به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی

جهان پر حدیث وصال تو بینم

زهی نارسیده به زلف تو چنگی

همانا به صحرا نظر کرده‌ای تو

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در استغنای طبع خویش گوید

 

ز باده بده ساقیا زود دادم

که من خرمت خویش بر باد دادم

ز بیداد عشقت به فریاد آیم

نیاید به جز بادهٔ تلخ یادم

به آتش کنندم همی بیم آن جا

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در احوال خود گوید

 

درین لافگاه ارچه پیروز روزم

ز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم

درین زیر چرخ از مزاج عناصر

گهی دیوم و گه ددم گه ستورم

ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۹

 

ایا مانده بی‌موجب هر مرادی

همه ساله در محنت اجتهادی

نه در حق خود مر ترا انزعاجی

نه در حق حق مر ترا انقیادی

چو دیوانگان دایم اندر به فکری

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱

 

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

ازین زندگانی چو مردی بمانی

ازین زندگی زندگانی نخیزد

که گر گست و ناید ز گرگان شبانی

درین زندگی سیر مردان نیاید

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۲

 

کسی را که سر حقیقت عیان شد

مجاز صفات وی از وی نهان شد

نشان آن بود بر وجود حقیقت

که نام وی از نیستی بی نشان شد

کسی کو چنین شد که من وصف کردم

[...]

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸۳ - و نیز

 

سخن را به خواب اندرون دوش گفتم

که گر شدی معزی تو دایم همی زی

فلک سرد بادی برآورد و گفتا

دریغا معزی دریغا معزی

سنایی غزنوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۸

 

اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من

نیازارم از تو بدین بدگمانی

ز خود ایمنم زان که عیبی ندارم

ز تو ایمنم زان که عیبی ندانی

سنایی غزنوی