گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

به ملازمان سلطان که رساند این دعا راکه به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهممگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارتز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزیتو از این چه سود داری که نمی‌کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

بروید ای حریفان بکشید یار ما رابه من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرینبکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایمهمه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسونبزند گره بر آب او و ببندد او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخبه شرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

به ملازمان مهدی که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهم
مگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را
چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمائی
برکات مصطفی را، حرکات مرتضی را
تو بدان شمائل و خو که ز جد خویش داری
به جهان در افکنی شور، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را
ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را
به خدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم بخریم هر دو عالم بدهیم خون بها را
پسرا ز ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما را
به کمینه بنده ی خود به از این نگر خدا را
اگر از سر عنایت به چو من نیاز مندی
نظری کنی به رحمت چه زیان کند شما را
وگرت به خواب بینم نکنم دگر شکایت
طمع وصال کردن به چه زهره و چه یارا
تو چو غنچه زیر چادر به هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را
نه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا
نه دلی که می پذیرد ز مصاحبان نصیحت
نه سری که بر در آرد به سکونت مدارا
نه به مردمی پیامی نه به دوستی سلامی
نظری به حال یاران به از این کنند یارا
نه عنایتی به حالم نه حکایتی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

چو نمی‌کنی نگاهی به ستم مران خدا را
نکنی اگر نوازش مشکن دل گدا را
همه حیرتم که هرگز چو نبوده آشنایی
به جهان که گفته چند این سخنان آشنا را
چو شدی تمام خواهش چه زنی در اجابت؟
به دم فسرده هرگز نبود اثر دعا را
شده قاصد آنچنان کم به میان دوست‌داران
که ز مصر سوی کنعان نفتد گذر صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را
به دوصد ادب برآن در چو خطاست برگذشتن
حرکات نامناسب ز چه رو بود صبا را
نشود ز گرد فتنه سر کوی دوست خالی
بدو زلف اگر بروبد همه عمر خاک پا را
شب و روز غیر دردی نخورم بر آستانت
که دوای خوبرویان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی