گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۹

 

خوش بود فرش تن نور دیدهخوش بود مرغ جان بپریده
جان نادیده خسیس شدهجان دیده رسیده در دیده
جان زرین و جان سنگین راچون کلوخ از برنج بگزیده
سر کاغذ گشاده دست اجلنقد در کاغذ است پیچیده
خمره پرعسل سرش بستهپشت و پهلوش را تو لیسیده
خمره را بر زمین زن و بشکندیده نبود چنانک بشنیده
شمس تبریز بشکند خم راکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۱۶ - در مدح پادشاه زمان

 

ای خدایت به پادشاهی خلقاز ازل تا ابد پسندیده
ابد از کشتزار مدت توخوشهٔ عمر جاودان چیده
آبروی خدایگانی توخاک آدم به بیع بخریده
ابر عدلت که عافیت مطرستسایه بر کاینات پوشیده
فتنه از بیم بخت بیدارتشب فترت به خواب نادیده
گوش چرخ از صدای نوبت توجز نوای نفاذ نشنیده
آفرینش به چشم همت توالتفات نظر نه‌ارزیده
خصم در مجلس تو مسخره‌وارگردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۵

 

ای مرا هم چو دیده نادیده
دیده بسیار خوش‌تر از دیده
گر چه نادیده هم چو دیده تویی
کی بود هم چو دیده نادیده
غایتِ حدِّ حسن می‌دانی
چیست نادیدهٔ پسندیده
آفرینش ز مبداءِ فطرت
نی بدل گشته نی بگردیده
آسمان نام عشق برد مگر
بحر از آن مست گشت و جوشیده
مغزش از دودِ دوزخ آگنده
هر که او بویِ عشق نشنیده
عقل خود از بساط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری