گنجور

 
انوری

ای خدایت به پادشاهی خلق

از ازل تا ابد پسندیده

ابد از کشتزار مدت تو

خوشهٔ عمر جاودان چیده

آبروی خدایگانی تو

خاک آدم به بیع بخریده

ابر عدلت که عافیت مطرست

سایه بر کاینات پوشیده

فتنه از بیم بخت بیدارت

شب فترت به خواب نادیده

گوش چرخ از صدای نوبت تو

جز نوای نفاذ نشنیده

آفرینش به چشم همت تو

التفات نظر نه‌ارزیده

خصم در مجلس تو مسخره‌وار

گردن از کاج در ندزدیده

رایت از هرچه نام هستی یافت

دادن دین و داد بگزیده

به سر تیغ ملک بگرفته

به سر تازیانه بخشیده