گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷

 

تو بلندی عظیم و من پستمچکنم تا به تو رسد دستم
تا که سر زیر پای تو ننهمنرسم بر چنان که خود هستم
تا چنین هستیی حجابم بودآن ز من بود رخت بربستم
چون ز هستی خویش نیست شدملاجرم یا نه نیست یا هستم
گرچه وصل تو نیست یک نفسماشتیاق تو هست پیوستم
خود تو دانی کز اشتیاق تو بوددر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

از می عشق تو چنان مستمکه ندانم که نیست یا هستم
آتش عشق چون درآمد تنگمن ز خود رستم و درو جستم
لاجرم هست نیستم، هیچملاجرم عاقلی نیم، مستم
چند گویم ز خود که در ره عشقجرعه‌ای خوردم و ز خود رستم
ننگ من از من است بی من منبر پریدم به دوست پیوستم
ساقیا درد درد در ده زودکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۳۶ - از دوستی سیم گرمابه خواهد

 

دوش در خواب دیو شهوت رازیور دختری گسستستم
بی‌شک امروز شحنهٔ احداثخواهد انصاف و من تهی‌دستم
جز به سعی تو دفع می‌نایداین جنایت که دوش کردستم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۳۸ - در عذر غیبت از مجلس مخدوم

 

من بدعهد را چه می‌گوییهرچه گویی سزای آن هستم
حاکم ار جرم من بود مردمداور ار لطف تو بود جستم
لطف باری بریده باد از منتا به خدمت چرا نپیوستم
می‌ندانم ز پای سر زین غمتا برفت آن سعادت از دستم
خواستم تا بیایم و گویمکز حریفان دینه چون رستم
به سر تو که ذات هشیاریستکه هنوز این زمان چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲

 

تا بعشق تو جان و دل بستم

رستم از خویش و با تو پیوستم

تا بروی تو چشم بگشادم

کافرم گر بغیر دل بستم

تا بدیدم گشایش لطفت

بر دل انوار قهر را بستم

مزهٔ قهر یافتم در لطف

لطف در قهر هم مزیدستم

هوشیارم کنی گه مستی

هم ز تو هوشیار و هم مستم

تو همانی که بودی از اول

من دم تو بکهنه پیوستم

هستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴

 

من هماندم که با تو پیوستم

مهر از هرچه جز تو بگسستم

تا گشادم بکوی عشقت پای

رفت تقوی و دانش از دستم

بگسستم ز خویش و بیگانه

روز اول که با تو دل بستم

هیچ طرفی نبستم از عشقت

غیر ازین کو دو کون بگسستم

چونکه نتوانم از تو دل برداشت

بر جفای تو نیز دل بستم

ساغرم گر دهی و گر ندهی

که ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵

 

شکر گویم که توبه بشکستم
وز غم ننگ و نام وارستم
در خرابات عشق مست خراب
با حریفان به ذوق بنشستم
هستی او کجا و من ز کجا
من به خود نیستم به او هستم
بگسستم ز خویش و بیگانه
باز با اصل خویش پیوستم
نور چشم است و در نظر دارم
نظری کن به چشم سرمستم
دست با دوست در کمر کردم
آفرین باد بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

 

در خرابات عشق سرمستم
از ازل بود تا ابد هستم
این سعادت نگر که دستم داد
کمری بر میان او بستم
بر لبم لب نهاد بوسه زدم
جان به جانان به ذوق پیوستم
بر در میفروش رندانه
با حریفان خویش بنشستم
چشم سرمست او چو می نگرم
زان نظر همچو چشم او مستم
عقل مخمور دردسر می داد
شکر گویم که رفت و وارستم
نعمت الله رسید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی