گنجور

 
سنایی

گفت در وقت مرگ اسکندر

همه را خواند کهتر و مهتر

گفت اینک دو دست خود بستم

هین بگویید چیست در دستم

آن یکی گفت جوهری داری

وان دگر گفت گوهری داری

آن یکی گفت نامهٔ ملکست

وان دگر گفت خاتم ملکست

گفت نی‌نی که جمله در غلطیت

همه راه هوس همی طلبیت

در زمان هر دو دست خود بگشاد

گفت در دست نیستم جز باد

سالی سیسد به یاد دارم من

زان همه عمر باد دارم من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]