گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرداز گل و زعفران حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقبرد معشوق ناز و عاشق درد
این دو رنگ مخالف از یک هجربر رخ هر دو عشق پیدا کرد
رخ معشوق زرد لایق نیستسرخی و فربهی عاشق سرد
چونک معشوق ناز آغازیدناز کش عاشقا مگیر نبرد
انا کالشوک سیدی کالوردفهما اثنان فی الحقیقه فرد
انه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۹

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زردزعفران لاله را حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقنیمه‌ای خنده بود و نیمی درد
سست پایی بمانده بر جاییپاک می‌کرد از رخ مه گرد
دست می‌کوفت نیز می‌لافیدکاین چنین صنعتی کسی ناورد
صعوه پرشکسته‌ای دیدیبیضه چرخ زیر پر پرورد
باز شد خنده خانه این جارو بجو یار خنده‌ای ای مرد
ناز تا کی کنند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱

 

شعر من نان مصر را ماندشب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بودپیش از آنک بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای ویستمی‌بمیرد در این جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشک طپیدساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگیشبس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشدنبود گفتن کهن ای مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۳

 

هر که می با تو خورد عربده کردهر که روی تو دید عشق آورد
زهر اگر در مذاق من ریزیبا تو همچون شکر بشاید خورد
آفرین خدای بر پدریکه تو فرزند نازنین پرورد
لایق خدمت تو نیست بساطروی باید در این قدم گسترد
خواستم گفت خاک پای توامعقلم اندر زمان نصیحت کرد
گفت در راه دوست خاک مباشنه که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۴

 

مرد دیگر جوان نخواهد بودپیریش هم بقا نخواهد کرد
چون درخت خزان که زرد شودکاشکی همچنان بماندی زرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

ملک ایمن درخت بارورستزو قناعت به میوه باید کرد
چون ز بیخش برآورد نادانمیوه یک بار بیش نتوان خورد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

صدر اسلام زنده گشت و نمردگر چه صورت به خاک تیره سپرد
در جهان بزرگ ساخت مکانهم بخردان گذاشت عالم خرد
پس تو گویی که مرثیت گویشزنده را مرثیت که یارد برد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱۳

 

مبر ای خواجه آب خاقانیکه زوال آب عمر تو ببرد
هرکه برگش دهد شکستن دلبشکند شاخ عمر و بر نخورد
چون به نیکان کسی بد اندازدبدش افتد چو نیک درنگرد
رگ چشم حیا کسی که بریدرگ جان بقاش اجل ببرد
بر عزیزان کسی که خواری کردزود گردد ذلیل و درگذرد
هرکه آرد به روی نیکان بدهم نتیجهٔ بدیش پی سپرد
نامهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر

 

جور یکسر جهان چنان بگرفتکه همی بوی عدل نتوان برد
وز بزرگی که نفس حادثه راستمی‌شناسم که فاعلیست نه خرد
وز طریق دگر شناخته‌امکه ره جور جابران بسپرد
ماند یک چیز اینکه او چو بکردتختهٔ دیگران چرا بسترد
نه همه مغز به که لختی پوستنه همه صاف به که بعضی درد
ور تو بر اتفاق و بخت نهیچون کلاهی ببایدش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۲ - کتاب و کلاهی نزد بزرگی داشت در تقاضای آن گوید

 

به کلاهی بزرگ کرد مراآنکه گیتی به چشمشس آمد خرد
آنکه آب کلاهداری چرخآب دستار خواجگیش ببرد
هر که پیشش کمر به خدمت بستبر کله گوشهٔ زمانه سپرد
… در زهرهٔ سپهر نمودتا کلاهه بخورد و لب بسترد
پس چو از قلهٔ‌المبالاتشپس از آن کس مرا به کس نشمرد
دست از صحبتم چنان بکشیدپای بر فرق من چنان بفشرد
که نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۳ - خواجه شمس انوری را پوستینی وعده کرده و در فرستادن آن تاخیر نموده بود این قطعه در تهدید وی گفته

 

شمس بی نور و خواجهٔ بی‌اصلچند از این دفع گرم و وعدهٔ سرد
از سر جوی عشوهٔ آب ببندبیش از این گرد پای حوض مگرد
تا مرا در میان تابستانمر ترا پوستین نباید کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - در هجا

 

میر طغرل بمرد و من گفتمملک‌الموت کار مردان کرد
برهانید مردمان را زومردمی کرد و سخت نیک آورد
قلتبانی که شصت سال بزیستیک درم سنگ نان خویش نخورد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۷ - در وعظ

 

شادمانی گزین و نیک خوییکه زمانه وفا نخواهد کرد
از سر روزگار گرد برآرپیش از آن کز سرت برآرد گرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۹

 

به خدایی که آب حکمت اواز دل خاک می‌دماند ورد
دست تقدیر او ز دامن شببر رخ روز می‌فشاند گرد
که رهی در فراق وصلت توزندگانی نمی‌تواند کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

کسایی » دیوان اشعار » مردم و زمانه

 

نانوردیم و خوار و این نه شگفت
که بر ورد ِ خار نیست نورد
مردم اندر خور زمانه شده ست
نرد چون شاخ گشت و شاخ چون نرد


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸

 

ساقیی جام سوی ما آورد
نزد ما خوشتر است از ما ورد
چشم ما روشن است و روشن باد
کابرویی به روی ما آورد
عاشقان دُرد درد می‌ نوشند
این چنین درد کی خورد بی درد
عشق او مرد مرد می ‌جوید
مرد عشقش کجا بود نامرد
عقل اگر پند می ‌دهد مشنو
چه شنوی وعظ واعظ دم سرد
ساغر می مدام می نوشم
به ازین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹

 

چشم ما چون به روی او نگرد
در نظر غیر او کجا گذرد
نزد ما زنده دل کسی باشد
که به جانان خویش جان سپرد
گل کجا جامه را قبا سازد
غنچه گر پیرهن به خود ندرد
مرد عاشق همه یکی بیند
آن یکی در هزار می شمرد
جان من روی دل نخواهد دید
گر دمی روی دیگری نگرد
رند مستی که باده می نوشد
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۰

 

به حکایت شراب نتوان خورد
عشقبازی به عقل نتوان کرد
دُرد دردش دوای جان من است
این چنین درد کی خورد بی درد
عاشقی کار شیر مردان است
کار مردان کجا کند نامرد
آب گل را بگیر خوشبو شو
که گلاب است نزد ما آورد
مژدگانی که عاشق سرمست
می فراوان برای ما آورد
مست باشد مدام مست خراب
از می ما کسی که جا می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵

 

هر که بد زیست عاقبت بد مُرد
نیک و بد هر چه کرد با خود برد
صاف درمان کجا خورد بی درد
دردمندی سزد که نوشد درد
هرچه خود رشته ای همان پوشی
خواه صوفش بباف خواهی برد
داشت غیبی ز فاسقی عیبی
لاجرم فسق کرد و فاسق مرد
نان شیراز خورد و شُکر نگفت
زین سبب در میان آب فسرد
همه با اصل خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۵۹

 

حق تعالی وجود انسانی
به کمال و جمال خود پرورد
از چنان نطفه‌ای که می دانی
این چنین یوسفی پدید آورد
از همه برگزید انسان را
این عنایت ببین که با ما کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳

 

هر که با سابقان قدم سپرد
هر دو عالم به یک درم نخرد
گو جهان بر خلاف مذهب باش
موقن البته هیچ غم نخورد
غلط احول است قرابه
بود و نابود را به هم شمرد
به همه حال هست مطلق را
نیست بیند چو از عدم نگرد
عقل چون زخم امتحان خورده است
بر سر کوی عشق کم گذرد
سخره دل مشو که نفس شریف
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۹

 

هرکه را درد عشق داغ نکرد
نبوَد مرد اگرچه باشد مرد
مردِ مرد آن گهی ببوَد که عشق
از وجودش همی برآرد گرد
عشق با سوز و درد می آید
[پیش] با جوش و بوش و بردابرد
هیچ افسرده را نباشد سوز
هیچ آسوده را نباشد درد
سوزناکان به دوست مشغولند
نه چو افسردگان به خواب و به خورد
متناسب نکرد هیچ بصیر
نفس سوزناک با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

یار با ما وفا نخواهد کرد
با خودم آشنا نخواهد کرد
نکند رای من وگر کند او
بخت من خودرها نخواهد کرد
خوبی و بد خویی چو همزادند
او ز همشان جدا نخواهد کرد
حاجت ما بروی خرّم اوست
حاجت ما روا نخواهد کرد
عهد دارد که جز جفا نکند
تا نگویی وفا نخواهد کرد
با چنان زلف و روی کو دارد
بر غمش دل قفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل