گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۴ - در هجای «معجزی» شاعر

 

معجزی خود ز معجز ادبارنزد هر زیرکی کم از خر بود
خود همه کس برو همی خندیدزان که عقلش ز جهل کمتر بود
زین چنین کون دریده مادر و زنریشخندش نیز درخور بود


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

دوش تا صبح یار در بر بودغم هجران چو حلقه بر در بود
دست من بود و گردنش همه شبدی همه روز اگرچه بر سر بود
با بر همچو سیم سادهٔ اوکارم از عشق چون زربر بود
گرچه شبهای وصل بود خوشمشب دوشین ز شکل دیگر بود
یا من از عشق زارتر بودمیا ز هر شب رخش نکوتر بود
کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶

 

دوشم از وصل کار چون زر بودتا به روز آن نگار در بر بود
جام در دست و یار در پهلوعشق در جان و شور در سر بود
گل و شکر بهم فرو کردهوز دگر چیزها که در خور بود
با چنان رخ ز گل که گوید باز؟با چنان لب چه جای شکر بود؟
زلف مشکین بر آتش رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی