گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۰ - تقاضای گوشت و انگور

 

ای چو ماهی نشسته در خرگاهوز تو خرگاه چون سپهر از ماه
دان که داریم عزم «روز آباد»منم و یک خر و دو سه همراه
از تومان آرزوست بره و شیرتره و کوک و میوهٔ روباه
زان که دارند هم ز اقبالتهمرهان نان و چارپایان کاه


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۱

 

ز ابتدا کاندر آمدی به عملبیش از این بود بارنامه و جاه
کار با آب و گل نبودت بیشباز خواهی شدن بر آن ناگاه
نه آب و گلی که سلطان راستبه گل تیره و به آب سیاه


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۴ - در قناعت و خویشتن‌داری

 

ای به دریای عقل کرده شناهوز بد و نیک این جهان آگاه
چون کنی طبع پاک خویش پلیدچه کنی روی سرخ خویش سیاه
نان فرو زن به خون دیدهٔ خویشوز در هیچ سفله سرکه مخواه


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۵ - مطایبه

 

چند مهتاب بر تو پیمایداین و آن در بهای روی چو ماه
ای دریغ آن بر چو سیم سپیدکه فروشی همی به سیم سیاه


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷ - در مدح صدراعظم زین‌الدین عبد الله و شکر صحت یافتن او از بیماری

 

از محاق قضا برون شد ماهوز عرای خطر برون شد شاه
باز فراش عافیت طی کردبستری غم‌فزای و شادی‌کاه
باز برداشت وهن ملت و ملکباز بفزود قدر مسند و گاه
زینت ملک پادشاه جهانزین دین خدای عبدالله
آنکه از دامن جلالت اوستدست تاثیر آسمان کوتاه
وانکه در طول و عرض همت اوسترای سلطان اختران گمراه
پیش پاسش قضا گشاده کمرپیش قدرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸ - در مدح امیر علاء الدین اسحاق

 

خاص سلطان علاء دین الهمیر اسحاق صدر مجلس شاه
آسمانیست آفتابش رایآفتابیست آسمانش گاه
آن بلنداختری که پیش درشخاک روبند اختران به جباه
آنکه با عزمش آسمان عاجزوانکه با رایش آفتاب سیاه
همتش فتنه را گشاده کمرحشمتش چرخ را نهاده کلاه
قدرش از قدر آسمان برترعلمش از راز اختران آگاه
قهر او قهرمان شرع رسولپاس او پاسبان دین اله
باز با پاس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در تهنیت عید و مدح صاحب ناصرالدین طاهر

 

ای سراپردهٔ سپید و سیاهای بلند آفتاب و والا ماه
شعلهٔ صبح روزگار دو رنگدر زد آتش به آسمان دوتاه
از افق برکشید شیر علمدر جهان اوفتاد شور سپاه
هین که برکرد مرغ و ماهی راشغب از خوابگاه و خلوتگاه
شد یکی را سبک عنان شتابدیگری را گران رکاب شناه
ای بخار بحار کله ببندوی عروس بهار حله بخواه
ای مرصع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۵

 

مه بی مهر من ز شعر سیاهروی بنمود بامداد پگاه
کرده از شام بر سحر سایهزده از مشک بر قمر خرگاه
دل من در گو زنخدانشهمچو یوسف فتاده در بن چاه
آه کز دود دل نیارم کردپیش آئینه جمالش آه
بجز از عشق چون پناهی نیستبرم از عشق هم بعشق پناه
موی رویم سپید گشت و هنوزمی‌کشد خاطرم به زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » مقطعات » قطعه شمارهٔ ۷

 

صبح و شامی و ماه‌رخساریبا دو زلف و دو رخ دو خال آنگاه
روزی و از قفا شبی و ز پیاختری با دو تیره ابر و دو ماه
دو ز اهل حبش چهار از رومپنج از زنگبارشان همراه
دو گهر یک شبه دو لؤلؤ راگر تو نه نه شماری ای آگاه
بعد وضع نهم نخواهد ماندبی‌شک و شبه دانه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » مقطعات » قطعه شمارهٔ ۸

 

زنگیی با دو ترک و دو هندوبیضه‌ای با سه زاغ ای آگاه
پس از آن چار کوکب تابانچار تیره شب و دو روشن ماه
چون به ترتیب ذکر جمع آیندهفت هفت ار تو بشمری آنگاه
هفتمین را برون کنی میدانکه نماند در آن میانه سیاه


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۵۵

 

بر فلک بر دو مرد پیشه ورندآن یکی درزی آن دگر جولاه
این ندوزد مگر قبای ملوکو آن نبافد مگر گلیم سیاه


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۶ - فی نعت نبی اکرم «ص»

 

به سوی حضرت رسول‌اللهمی‌ورم با دل شفاعت خواه
نخورم غم از آتش، ار برسدآب چشمم به خاک آن درگاه
هیچ خیری ندیدم اندر خودشکر کز شر خود شدم آگاه
گشت در معصیت سیاه و سپیددل و مویم که بد سپید و سیاه
ره بسی رفته‌ام فزون از حدخر بسی رانده‌ام برون از راه
هیچ ذکری نگفته بی‌غفلتهیچ طاعت نکرده بی‌اکراه
ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۲ - قطعه

 

بجز از آتش دراز زبان
بجز از خامه زبان کوتاه
کس نیارست کرد در عالم
دو زبانی و سرکشی با شاه
لاجرم خاکسار و سرگردان
آن به تون رفت و این به آب سیاه
در آن اندیشه مه بگداخت تن را
که بندد بر سمندش خویشتن را
خیالی چند کج باشد کزین عار
توان بستن بر اسب او به مسمار
عقابش را چو شد زاغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کسایی » دیوان اشعار » غزل

 

ای ز عکس رخ تو ، آینه ماه
شاه حُسنی و ، عاشقانْت سپاه
هر کجا بنگری ، دمد نرگس
هر کجا بگذری ، برآید ماه
روی و موی تو نامهٔ خوبی است
چه بود نامه ، جز سپید و سیاه
به لب و چشم ، راحتی و بلا
به رخ و زلف ، توبه ای و گناه
دست ظالم ، ز سیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح شمس الدین وزیر

 

مایهٔ افتخار و صورت جاه
ای هدی را ز حادثات پناه
شمس دین آنکه عدل شامل او
بر سر خلق هست ظل الله
آن بد و پشت نیک خواه قوی
وان بدو حال بدسگال تباه
یک پیامش به از هزار حسام
یک غلامش به از هزار سپاه
کاه با عزم او گران چون کوه
کوه با هضم او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط