گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۶

 

بس که در منظر تو حیرانمصورتت را صفت نمی‌دانم
پارسایان ملامتم مکنیدکه من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی به جسم و جان زنده‌ستمن به امید وصل جانانم
به چه کار آید این بقیت جانکه به معشوق برنیفشانم
گر تو از من عنان بگردانیمن به شمشیر برنگردانم
گر بخوانی مقیم درگاهمور برانی مطیع فرمانم
من نه آنم که سست بازآیمور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰

 

از در جان درآی تا جانمهمچو پروانه بر تو افشانم
چون نماند از وجود من اثریپس از آن حال خود نمی‌دانم
در حضور چنان وجود شگرفچون نمانم به جمله من مانم
کی بود کی که پیش شمع رختبدهم جان و داد بستانم
آب چندان بریزم از دیدهکاتش روز حشر بنشانم
منم و نیم جان و چندان عشقکه نیاید دو کون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

به صفت گر چه نقش بی جانمبه نگاری و عاشقی مانم
گه چو عشاق جفت صد ماتمگه چو معشوق جفت صد جانم
به دور نگم چو روی و موی نگارزان که هم کفرم و هم ایمانم
گر به شکلم نگه کنی اینمور به خطم نگه کنی آنم
گه چو بالای عاشقان کوژمگه چو لبهای یار خندانم
گه خمیده چو قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۵۹

 

خواجه بد گویدم معاذ اللهکه به بد گفتنش سخن رانم
او به ده نوع قدح من خواندمن به ده جنس مدح او خوانم
او بدی گوید و چنان داندمن نکو گویم و چنین دانم
آنچه گویم هزار چندان استوانچه گوید هزار چندانم


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۶۰

 

من که خاقانیم به هیچ بدیبد نخواهم که اوست یزدانم
پس به نیکان کجا بد اندیشمسر ز سنت چگونه گردانم
گر ضمیرم به هیچ کافر بدبد سگالید نامسلمانم
عادت این داشتم به طفلی بازکه به‌رنجم ولی نرنجانم
خود برنجم گرم برنجانندکه ز رنج افریده شد جانم
کوه را کاصل او هم از سنگ استبشکند زخم سنگ، من آنم
همه رنج من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

ره فراکار خود نمی‌دانمغم من نیستت به غم زانم
عاشقم بر تو و همی دانیفارغی از من و همی دانم
نکنی جز جفا که نشکیبینکنم جز وفا که نتوانم
کافری می‌کنی در این معنیکافرم گر کنون مسلمانم
گفتیم تا به بوسه فرمانستگفتمت تا به جان به فرمانم
گرچه برخاستی تو از سر اینمن همه عمر بر سر آنم
کی به جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰۲

 

بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
چون در آیی، نمی شناسم فرق
کین تویی در درونه با جانم
می نگر، من ندانمت گه گه
بس به نظاره تو حیرانم
نظر مردمان و دیده بد
بر تو چون پیرهنت لرزانم
سوی تو بینم و تو جانب من
چون بینی، نظر بگردانم
همه هستی به هیچ بفروشم
وعده وصل نیست، بستانم
عاشق آن چنان شدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۸

 

ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
بس که سوی تو می دوم به خیال
سوی خود باز ره نمی دانم
گه کرشمه کنی و گاهی ناز
من بدین گونه زیست نتوانم
مهرت از جان من برون نرود
جان من، گر برون رود جانم
تا ترا دیدم و ندادم جان
والله از زیستن پشیمانم
پندم، ای دوست، می نهفتم، از آنک
تو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۳

 

علم توحید نیک می دانم
خوش به ذوق این کتاب می خوانم
دو نگویم نه مشرکم حاشا
من یکی گویم و مسلمانم
می عشقش به ذوق می نوشم
رندم و ترک باده نتوانم
گاه در جمع و فارغ از هجرم
گاه چون زلف بت پرستانم
در همه حال با خدای خودم
نه غلط می کنم که خود آنم
مظهر اسم اعظم اویم
حافظ حرف حرف قرآنم
سید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴

 

من به جان دوستدار رندانم
عاشق روی باده نوشانم
به جز از عاشقی و می خواری
هیچ کار دگر نمی دانم
نوبتی توبه کردم از باده
مدتی شد کز آن پشیمانم
شعر مستانه ای همی گویم
غزلی عاشقانه می خوانم
دُرد دردش مدام می نوشم
یار و همدرد دردمندانم
بندهٔ حضرت خداوندم
پادشاه هزار سلطانم
سید مجلس خراباتم
ساقی بزم می پرستانم


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۵

 

مطرب خوش نوای رندانم
ساقی بزم باده نوشانم
سخن عاشقان اگر خواهی
بشنو از من که خوش همی خوانم
جام بر دست و مست و لایعقل
گرد رندان مدام گردانم
بزم عشق است مجلس دائم
روز و شب عاشق حریفانم
ساغر دُرد درد می نوشم
به از این خود دوا نمی دانم
صورتم موج و معنیم بحر است
ظاهراً این و باطناً آنم
می کشم خوان پادشاهانه
نعمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی