گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در وداع ماه رمضان

 

برگ تحویل می‌کند رمضانبار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفتدیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحب صحبةالاحبابفارق‌الخل عشرة الخلان
ماه فرخنده، روی برپیچیدو علک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیرمجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لبنفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آیدبس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح محمد ترکین بغراخان

 

چرخ نارد به حکم صدر دورانجان نزاید به سعی چار ارکان
در زمین از سخا و فضل و هنرچون محمد تکین بغراخان
آنکه شد تا سخاش پیدا گشتبخل در دامن فنا پنهان
آنکه از بیم خنجرش دشمنهمچو خنجر شدست گنگ زبان
آنکه تا باد امن او بوزیدغرق عفوست کشتی عصیان
آنکه بر شید و شیر نزد کفشجود بخلست و پردلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۲

 

یاد کن: زیرت اندرون تن شویتو برو خوار خوابنیده، ستان
جعد مویانت جعد کنده همیببریده برون تو پستان
پیر فرتوت گشته بودم سختدولت او مرا بکرد جوان


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵

 

امهات و نبات با حیوانبیخ و شاخند و بارشان انسان
بار مانند تخم خویش بودسر بیابی چو یافتی پایان
چون سخن‌گوی بود آخر کارجز سخن چون روا بود ساران؟
تخم ما بی‌گمان سخن بوده‌استخوبتر زین کسی نداد نشان
نه سخن کمتر از یکی باشدنه بگوید کم از دو حرف زبان
یک سخن باد و حرف خویش چنانکخرد و جان ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱

 

چیست آن لشکر فریشتگانکه بیایند از آسمان پران
سوی آن مرده‌ای که زنده شودچون بشویندش آن فریشتگان؟
چیست آن مردهٔ فریشته خواربه بهار و به تیره و تابستان؟


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در حسب حال و رنجش خاطر سلطان و طلب عفو

 

ای ندیمان شهریار جهانای بزرگان درگه سلطان
ای پسندیدگان خسرو شرقهمنشینان او به بزم و به خوان
پیش شاه جهان شما گوییدسخن بندگان شاه جهان
من هم از بندگان سلطانمگر چه امروز کم شدم ز میان
مر مرا حاجت آمده‌ست امروزبه سخن گفتن شما همگان
همگان حال من شنیدستیدبلکه دانسته‌اید و دیده عیان
شاه گیتی مرا گرامی داشتنام من داشت روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین

 

آن کمر باز کن بتا ز میانزین غم و وسوسه مرا برهان
من در آن اندهم که رنج رسیدبر میان تو از کشیدن آن
با میانی کزو اثر نه پدیدچون توانی کشید بار گران
هست بر نیست چون توانی بستکمر تست هست و نیست میان
نه میان داری ای پسر نه دهنمن نبینم همی ازین دو نشان
گر تو گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح خواجه ابو سهل دبیر وزیر امیر یوسف

 

اندر آمد به باغ باد خزانگرد برگشت گرد شاخ رزان
رز دژمروی گشت و لرزه گرفتعادت او چنین بود به خزان
رز چرا ترسد ای شگفت ز بادچون نترسد همی رز از رزبان
باز رزبان به کارد برد رزبچهٔ نازنین کند قربان
گرچه سر دست باد را زنهارنرسد زو مگر به جامه زیان
جامه خوشتر بر تو یا فرزندنی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۸۲ - در شکایت اهل زمان

 

روبهی می‌دوید از غم جانروبه دیگرش بدید چنان
گفت خیرست بازگوی خبرگفت خر گیر می‌کند سلطان
گفت تو خر نیی چه می‌ترسیگفت آری ولیک آدمیان
می‌ندانند و فرق می‌نکنندخر و روباهشان بود یکسان
زان همی ترسم ای برادر منکه چو خر برنهندمان پالان
خر ز روباه می‌بنشناسنداینت کون خران و بی‌خبران


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۸۳ - نصیحت

 

کم عیالی سعادتیست که مردنرود جز برای خویش بدان
مرد رد نیز بند تخته و غلجز عیال گران مدان به جهان
گرچه مردانگی به جهد کندنتواند شد از میان به کران
در کواکب نگاه کن به شگفتتا ببینی دلیل این به عیان
ماه تنهاست زین سبب شب و روزمی‌کند گرد آسمان جولان
گاه باشد به شرق و گاه به غربگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۲۶

 

خسرو کشور سخن مشتاقصاحب رای پیر و طبع جوان
قطب سادات آن که می‌بخشیدقالب لفظ را ز معنی جان
آن که از بحر طبع گوهرزایچون شدی در شاهوار افشان
از لالی نظم او گشتیمنفعل گوهر و خجل عمان
آن که اشعار او که در هر یکآشکار است رازهای نهان
عاشقان راست چارهٔ غم عشقعارفان راست مایهٔ عرفان
آنکه پیوسته از حجاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۸ - پیام به یاران تهران

 

ای صبا رو به جانب تهران
دوستان را ز من سلام رسان
دوست گفتم زگفت خود خجلم
دوستی رخت بست از طهران
همه مانند کبک در دی ماه
کرده سرها به زبر برف نهان
همه بیمعنی‌اند و ظاهرساز
همه دلمرده‌اند و چرب‌زبان
همه لاقید و لاابالی و رند
همه بی‌مهر و بی‌وفا و جبان
همه بیعار و یاوه‌گوی و چکه
همه بی‌بند و بار وکج‌پالان
همه صوفی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۳۴

 

گر توانی بدو رسانیدنیک سلام از من ای صبا برسان
پس بگو کز دو چشم فتنه پرستبده انصاف ما و یا بستان


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶

 

ای برون از سرای کون و مکان

برتر از هرچه میدهند نشان

هم زبان از ثنای تو قاصر

هم خرد در سپاس تو حیران

ای منزه ز شبه و مثل و نظیر

وی مقدس ز نعت و وصف و بیان

کوته از دامن تو دست قیاس

قاصر از ساحت تو پای گمان

ای ثبات هر آنچه راست ثبات

وی حیاهٔ هر آنچه دارد جان

عاشقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۷

 

باغ روی تو روضه رضوان

داغ عشق تو مالک نیران

طاق ابروت قبله اسلام

کفر گیسوت رهبر ایمان

چشم مست تو ساقی ایمان

لب سیراب چشمه حیوان

عقد دندانت رشک مروارید

وان لب لعل غیرت مرجان

زلف بر چاه غبغبت ظلمات

و اندرو آب زندگی پنهان

جمع در گیسوی پریشانت

جمع دلهای بیسر و سامان

تا به بیند صبای هر جائیش

خال در زیر زلف شد پنهان

در کمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹

 

بر دل تنگ ما فضای جهان

تیره شد از کشاکش تن و جان

تن خراست و علف همیخواهد

جان چو عیسی خدایرا جویان

دل ما صورتان بی معنی

در میان دو ضد شده حیران

کار هر روز ما نیاید راست

یا غم جان خوریم یا غم نان

گر بجان میرویم کو پر و بال

ور بتن می تنیم حیف از جان

بخیه بر آن زنیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۰

 

ای که درد مرا توئی درمان

ای که راه مرا توئی پایان

کمر خدمتت بدل بستم

هرچه گوئی بجان برم فرمان

داده‌ام تن بخدمت تو بدل

داده‌ام دل بطاعت تو بجان

هرچه خواهی بیار بر سر من

یکدمم از درت ولیک مران

بخیال تو زنده است این سر

بهوای تو زنده است این جان

گر نه در سر خیال تست مقیم

ورنه در جان هوای تست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۷

 

گر گدائی کنی تو از سلطان
پادشاهی کنی چو شاه جهان
گنج عشقش بجو که در دل توست
آن چنان گنج در چنین ویران
نور رویش به چشم ما پیداست
گرچه باشد ز چشم تو پنهان
جان عارف به گرد نقطهٔ دل
همچو پرگار گشته سرگردان
تا گرفتم میان او به کنار
خوش کناری گرفته ام بمیان
جام گیتی نما به دست آور
تا ببینی جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۱۰۶

 

ار قضای خدای عزوجل
حی قیوم و قادر و سبحان
نیم ساعت گذشته بود از روز
روز آدینه در مه شعبان
یازدهم بود وقت ماه شریف
ماه در حوت و مهر در میزان
پنج و هفتاد و هفتصد از سال
رفته در کوبنان که ناگاهان
میر برهان دین خلیل الله
آمد از غیب بنده را مهمان
خیر مقدم بر آمد از عالم
مرحبائی شنیدم ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۱

 

آمد ای شاه دوش ناگاهان
فیلسوفی به نزد من مهمان
پاک چون رای تو ز دوده سخن
تیز چون تیغ تو گشاده زبان
گفت با من زهر دری و شنید
از کم و بیش آشکار و نهان
از علوم کلام وز تفسیر
از نجوم و طبایع حیوان
هر چه پرسید دادمش پاسخ
به حد طاقت و حد امکان
گفت هر دانشی کزو جز وی
…………………….
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۶

 

جاودان باد دولت سلطان
دل او شاد باد و بخت جوان
رای او پاک و همتش عالی
تیغ او تیز و ملکش آبادان
کرده با بخت او قضا بیعت
کرده با قَدر او قَدَر پیمان
دست او روز بزم گوهر بار
تیغ او روز رزم خون‌افشان
هر ندیمش به فرّ افریدون
هر غلامش به عدل نوشروان
روز بزم است و روزگار نشاط
فَروَدین است در مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۳

 

دوش رفتم به خیمهٔ جانان
تازه کردم به بوی جانان‌، جان
آفتاب است زیر شب ‌گفتی
زیر زلف اندرون رخ جانان
گر به روز آفتاب رخشان است
پس چرا شد به شب رخش رخشان
جعد او بر شکوفه عنبر بار
زلف او بر ستاره مشک افشان
جان من زیر جعد او پیدا
دل من زیر زلف او پنهان
بود چوگان دو زلف وگوی زنخ
گوی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۶۱ - این قطعه در مدح صدر جمال الدّین گوید و او را وسیلت بخدمت شمس الدّین خوارزمی کند

 

مجلس محترم جما الدّین
ای هنر او شمایل تو بیان
چون تویی پایمرد اهل هنر
کار کی کن مرا اگر بنوان
راوی شعر من تو بو دستی
هم تو اکنون جواب آن بستان
شعر را نیست پیش کس حرمت
پس از این ما و آیت قرآن
بطریق نیابت خادم
نه ز روی اشارت و فرمان
بامدادی که کرده باشی غسل
پاک و پاکیزه گشته از عصیان
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۶۴ - وله ایضا

 

گشت یکباره حضرت خواجه
مجمع ناکسان و بی هنران
روز بازار فضل بود و شدست
جای بازاریان و برزگران
خیمۀ او مگر ز پاردمست
که درو حاضرند کون خزان
نی غلط می کنم که حضرت او
با خطر شد ز جمع بی خطران
مصر جامع شدست زانکه درو
جمع گشتند جمله پیشه وران


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل