گنجور

 
قطران تبریزی
 

ای ببالا بلای آزادان

آرزوی دلی و رنج روان

تنم از عشق تو نوان و نزار

دلم از رنج تو نژند و نوان

آرزوی جوان و پیری تو

وز تو دائم بدرد پیر و جوان

زین بتنبل همی ستانی دل

زان بدستان همی ستانی جان

نکند بر تو کس روا تنبل

نکند بر تو کس روا دستان

دل من خسته زان نهفته دهن

تن من زار زان نزار میان

سر آن زلف کینه خواه و سیاه

هر زمان اندر آوری بدهان

آن یکیرا بسان غالیه دان

وین یکیرا بسان غالیه دان

گر نه عاشق تر از منست چرا

بر دهان تو هست بوسه زنان

تن من هست اسیر آن زنجیر

دل من هست گوی آن چوگان

در نوشته بساط صحبت من

چون زمستان بساط تابستان

تا زمستان بساط گستر شد

شد زمین و زمان بدیگر سان

چون رخ من شده است رنگ زمین

چون دم من شده است طبع زمان

باغ برکند پرنیان و پرند

کوه پوشید توزی و کتان

گشت صحرا تهی ز لشگر روم

گشت پر لشگر حبش بستان

دشت پوشیده چادر ترسا

چرخ پوشیده جامه رهبان

تا سردشت و کوه سیمین گشت

باد دیماه گشت چون سوهان

لاجرم در میان سونش سیم

دامن کوهسار گشت نهان

بوستان پر سیاه پوشان گشت

تا بر او گشت ماه دی سلطان

ای بدل همچو قبله تازی

خیز و بفروز قبله دهقان

باده پیش آر و پیش من بنشین

شاخ بیجاده پیش من بنشان

چون جنان خانه زان و آن چو سقر

چون سقر طبع از این و آن چو جنان

ای پدید آرد از ترنج عقیق

وآن برون آرد از شجر مرجان

آن یکی آب رنگ و خواب فزای

این یکی زر خام و سیم فشان

سر دیوانه زان شود هشیار

دل غمناک از این شود شادان

آن بسرخی دهد ز یار خبر

این بزردی دهد ز رنج نشان

آن یکی نار وصف و رنج شکن

این یکی رنج تف و نارنشان

این دماند ز روی سندان گل

آن گدازد ز تف خود سندان

هرکه این خورد پرورید روان

پرورانیده را همه خورد آن

آن یکی یادگار افریدون

وین یکی دستگاه نوشیروان

گشته مشگین ز بوی آن مجلس

گشته رنگین ز رنگ این ایوان

آن چو خوی پناه ملک امیر

این چو دست امیر خلق جهان

صاحب نیکبخت عالی تخت

بوالعلی بختیاربن سلمان

آن وفا را تن و سخا را دل

آن خرد را مکان و تنرا جان

خازنش نیست خالی از بخشش

مجلسش نیست خالی از مهمان

سیم دائم ز کف او بگله

زر دائم ز دست او بفغان

زائر از کف او شود خوشنود

شاعر از کلک او شود خندان

هرکه زو یک حدیث نیک شنید

جاودان گشت رسته از حدثان

گنج شادی از او شده گنجه

شمع شادی از او شده شروان

فضل گرد دلش کند پرواز

جود گرد کفش کند طیران

آن گران سنگ و حلمهاش سبک

وین سبک سنگ و حملهاش گران

قسمت نیکخواه از او نصرت

بهره بدسگال از او خذلان

مرگ بر دشمنش گشاده کمین

چرخ بر حاسدش کشیده کمان

فلک فضل را دلش خورشید

نامه جود را کفش عنوان

کلک او را قضا برد طاعت

تیغ او را اجل کشد فرمان

آن یکی نار فعل و آب صفت

وین یکی آب طبع و نارنشان

گوهر این چو ذره خورشید

صورت آن چو عشق در هجران

اول اینرا ز خاک بد بالین

اول آن را ز سنگ بدبنیان

آن یکی دست جود را انگشت

وین یکی کام حرب را دندان

آن یکی رزق را همیشه مقام

وین یکی مرگ را همیشه مکان

ای ز کلک تو فضل را شادی

وی ز تیغ تو خصم را احزان

دیده فضل را توئی دیدار

خانه جود را توئی بنیان

ناز دشمن کنی بوهم نیاز

سود حاسد کنی بعزم زیان

تو برادی همی دهی روزی

هرکه را جان همی دهد یزدان

جان خلقی که نان خلق ز تست

جان نباشد کرا نباشد نان

دست ادبار از آن شده بسته

که بمدح تو برگشاده زبان

گر کنی با عدو بعزم بدی

گر کنی با ولی بوهم احسان

سنگ در دست این شود یاقوت

مژه در چشم آن شود پیکان

زآتش و آب و باد و خاک کند

چرخ طوفان پدید در کیهان

تا ندیدم ترا ندانستم

که ز زر و درم بود طوفان

تا به اران توئی مدار عجب

که به اران حسد برد ایران

تا نباشد گمان بسان یقین

تا نباشد خبر بسان عیان

تو عیان باش و دشمن تو خبر

تو یقین باش و حاسد تو گمان

دوستان ترا بود شادی

دشمنان ترا بود خذلان