گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲۳

 

روز گم گشتن فرزند مقادیر قضاچاه دروازهٔ کنعان به پدر ننماید
باش تا دست دهد دولت ایام وصالبوی پیراهنش از مصر به کنعان آید


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۱ - استر بی‌علف

 

ای خداوند که چون مرکب آهو تک توناورد کره گر آهو همه مرکب زاید
مرکبی دارم و از حسرت یک مشت علفبر علفزار فلک بیند و دندان خاید
نسبتی هست چو با اسب تو او را در اصلگر ز پس مانده خویشش بنوازد شاید


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۶ - در تقاضای انعامی که حواله شد و نیافت فرماید

 

مفتی شرع کرم عاقلهٔ ملت جودآنکه از مادر احرار چنو کم زاید
فتوی بنده چو از روی کرم برخواندحکم فتوی بکند مشکل آن بگشاید
خواجه‌ای بندهٔ خود را نه به تکلیف سؤالبه مراد دل خود مکرمتی فرماید
مدتی بنده نیابد خبری زان انعامهم در آن بی‌خبری عمر همی فرساید
چون خبر یافت هم از خواجه بپرسد کانکیستکه مراآنچه تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۲

 

ای وزیری که دلت همت اگر در بندد
گره عقد ز ابروی فلک بگشاید
قدم همت تو تارک کیوان سپرد
چنبر طاعت تو گردن گردون ساید
در زمان قلمت زهره ندارد بهرام
که زبان و لب شمشیر به خون آلاید
هرچه با عقل در ایام تو کردند رجوع
گفت تا خواجه درین باب چه می‌فرماید
دوش ماه از در خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۳

 

دیگر آن است که محبوب جهان سقری شاه
آمد از بندگی شاه که می‌فرماید
رو بگو بنده دیرینه ما سلمان را
که بخواه از کرمم هر چه تو را می‌باید
بنده بر حسب اشارت طلبی کردم و شاه
داشت مبذول چنان کز کرم شاه آید
وعده دین است و ز دین من اگر ز انچه کند
ذمت همت خود شاه بری می‌شاید


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

رخ زیبای تو را آینه ای میباید
که رخت را بتو زانسان که توئی بنماید
چون نظری بر رخ زیبای تو می اندازم
حسن مجموعه تو در نظرم می آید
نیست مشاطه رویت بجز از دیده ما
حسن رخسار ترا دیده همی آراید
دیده از دیدن خوبان جهان بر بندد
هر که بر روی تو یک لحظه بگشاید
گوئیا حسن تو هر لحظه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

همچو نی وصل تو هر دم که مرا یاد آید
تا نفس هست دل از درد بفریاد آید
همه عشاق ز بیداد بتان داد کشند
من همه داد کشم تا ز تو بیدار آید
ناز صیاد دلا چونتو بسی کشته بدام
تو همه ناله کن و باش که صیاد آید
بس غریب است که گردیش بدامن نرسد
اینهمه خانه که از زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی