گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

ز خاک کوی تو بوی عبیر میآید

که سوی دلشدگان دلپذیر می آید

شهی که ملک جهان را به ظلم کردی اسیر

هنوز ناشده سویت اسیر میآید

حلال گشت به چشم تو خون من گرچه

هنوز از دهنت بوی شیر می آید

به کوی عشق که خود قتلگاه عشاق است

کآن طرف ز اسیران نفیر میآید

همی پرد ز طرب چشمم ای فلک هش دار

مگر که شاه به سوی فقیر میآید

چه روزگار نکو بود وصل ای فانی

که گه گهم به خیال و ضمیر میآید