گنجور

شعرهای با وزن «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «انبرخیزم»

 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۸۳

 

یک زمان پیش من ای جان و جهانم بنشین

تا بدان خوش‌دلی از جان و جهان برخیزم

گفتیم باز من و باز سر جان برخیز

از تو نتوانم و لیک از سرجان برخیزم

از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۸۴

 

یکزمان پیش من ای جان و جهانم بنشین

تا بدان خوشدلی از جان وجهان برخیزم

گفتیم یاز من و یاز سر جان برخیز

از تو نتوانم ولیک از سر جان برخیزم

از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳

 

صبح محشر که من از خواب گران برخیزم

به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم

در مقامی که شهیدان غمت را طلبند

من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم

گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳۶

 

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟

از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم

گرد من برتو گران است، بیفشان دستی

که ز دامان تو ای سرو روان برخیزم

مغز را پوست حجاب است ز آمیزش قند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۸

 

گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم

حاش لله که ز سودای فلان برخیزم

یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین

تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم

گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

خاک کوی تو شوم از دو جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۴

 

زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم؟

من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم

صبح محشر که سر از خواب گران بردارم

هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم

دست افتاده کسی نیست که گیرد، جز می

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی