گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جامخون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد بردآه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۸

 

من همان داغ محبت که تو دیدی دارمهم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوستکه به پایان رسد، ار عمر به پایان آرم
خار در پای چو از دست غمت رفت مراگل به دستم ده و از پای درآور خارم
بر دلم بار گران شد چو ز من دور شدیبار ده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » گزیدهٔ اشعار رشحه » از یک غزل

 

نکشد دل به جز آن سرو قدم جای دگربی تو گلخن بنماید به نظر گلزارم
نرود رشحه به جز آن سر کو جای دگرگر دو روزی بروم جای دگر ناچارم


متن کامل شعر را ببینید ...

رشحه
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹

 

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم
من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم
کرده‌ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع
چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم
گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد
تو مپندار کزین راه غباری دارم
نظری کن به من آخر که چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵

 

بر خموشی زده‌ام فکر خروشی دارم

تا توان ناله درودن نفسی می‌کارم

امتحان‌گر سر طومار یقین بگشاید

ریشه از دانهٔ تسبیح دمد زنارم

مرکز همت من خانهٔ خورشید غناست

پستی سایه مگیرد کمر دیوارم

شمع در خلوت خاموشی من صرفه نبرد

بی‌ نفس کرد زبان را ادب اسرارم

خضر جهدم نشود قافلهٔ سیر بهار

بال طاووسم و صد مخمل رنگین دارم

هر کجا تیغ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷

 

به هوس چون پر طاووس چمنها دارم

داغ صد رنگ خیالم چقدر بیکارم

بلبل من به نفس شور بهاری دارد

می‌توان غنچه صفت چیدگل از منقارم

معنی موی میان تو خیالم نشکافت

عمرها شد چو صدا درگره این تارم

قید احباب به راهم نکشد دام فریب

خار پا تیزتر از شعله‌کشد رفتارم

ناله‌ها گرد پرافشانی اجزای منند

تا بدانی‌که ز هستی چقدر بیزارم

جسم خاکی‌گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۰

 

بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم
مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم
که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور
از بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم
گر به چشمان سیاه اند حواری مشهور
پس من این جا هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری