من که دُردیکش آن مغبچه خمارم
جام جم کهنه سفال در او پندارم
بزم او حلقه جمعیت مخصوصان است
من که مردودم و آشفته نباشد یارم
چو کشم جانب رندان سبوی باده به دوش
طعن زاهد شنوم لیک به خویشش نارم
پشت از بار جفای فلکم گشته نگون
دوش زیر سبوی بزم مهی انگارم
زاهدا کفر خود و دین تو دیدم نشوم
راضی ار پهلوی تسبیح نهی زنارم
شیخ شهرم چو دهد توبه ز می نیست ولیک
پیر دیر ار شنود کار جز استغفارم
گرچه آیین فلک شیوه ناهمواریست
فانیا زو ستم و ظلم رسد هموارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در شعر، شاعر از عشق و درد و اندوه خود صحبت میکند. او خود را در میان بزم جمعیت خاصی میبیند که از او دور است و احساس طرد شدن میکند. او به مینوشی و رند بودن تمایل دارد، ولی از قضاوتهای زاهدان و ملامتهای آنها آگاه است. شاعر از سختیها و ناملایمات زندگی خود گلهمند است و به وجود عشق و شادمانی که در دل دارد اشاره میکند. بهنوعی او بین زهد ظاهری و عشق حقیقی در نوسان است و از ریاکاری و دوگانگیهای اجتماعی انتقاد میکند.
هوش مصنوعی: من که آدمی هستم که از عشق آن دختر خمار میکشم، در خیال خودم این جام شکسته از جنس جَم است.
هوش مصنوعی: محفل او جایی است که فقط افراد خاص جمع میشوند و من که رد شدهام و در حالتی پریشان هستم، نمیتوانم در کنار او باشم.
هوش مصنوعی: وقتی که به سمت دوستانی که در حال نوشیدن باده هستند میروم، ممکن است سخنان و انتقادهایی از زاهدان بشنوم، اما به نظر خودم اهمیتی به این گفتهها نمیدهم.
هوش مصنوعی: در اثر ظلم و نادانی روزگار، بار زندگی بر دوش من سنگینی میکند. اما وقتی در کنار دوستان و در میان شادیها هستم، گویی تمام این مشکلات فراموش میشود.
هوش مصنوعی: ای زاهد، من کفر و دین تو را مشاهده کردهام و اگر در کنار تسبیح، کمربند ببندم، هرگز راضی نخواهم شد.
هوش مصنوعی: اگر شیخ شهر توبه کنم و از می نوشی پرهیز کنم، برای او اهمیتی ندارد؛ اما اگر پیر دیر از من بشنود، فقط به دنبال بخشش و استغفار برمیآید.
هوش مصنوعی: با اینکه گردشهای زمان پر از ناپایداری و سختی است، اما من از این مشکلات و ظلمها عبور میکنم و به آرامش میرسم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم
مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم
که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور
[...]
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم
هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوست
که به پایان رسد، ار عمر به پایان آرم
خار در پای چو از دست غمت رفت مرا
[...]
ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم
من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم
کردهام نرم به فرمان تو گردن چون شمع
چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم
گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد
[...]
سر که بر پای تو بنهادم از آن بردارم
تا بدین جرم و خطا جان به غرامت آرم
بعد ازین رخ بنهم بر کف پای تو نه چشم
رخ گلبرگ بخار مژه چند آزارم
چون شود بیبر کت هرچه شمارند آن را
[...]
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش میدارم
به طَرَب حمل مَکُن سرخیِ رویم که چو جام
خونِ دل عکس برون میدهد از رخسارم
پردهٔ مطربم از دست برون خواهد برد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.