گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کندببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادشچه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهندگر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین اندازکه به رحمت گذری بر سر فرهاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کنددامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند
هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ منبرساند خبری خیر و دلم شاد کند
هرگز از یاد من خسته فراموش نشدآنکه هرگز نتواند که مرا یاد کند
هجر داغیست که گر بر جگر کوه نهندسنگ بر سینه زنان آید و فریاد کند
خانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲۶

 

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند
به ازان است که صد میکده آباد کند
چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی
من و آن صید که خون در دل صیاد کند
آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟
که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند
یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ
کودکان را چو ز مکتب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی