گنجور

 
صغیر اصفهانی

خواجه را گوی که از زیر زمین یاد کند

اینهمه روی زمین بهر که آباد کند

دل ویران شدهٔی را کند ار کس تعمیر

هست بهتر ز دو صد خانه که بنیاد کند

هر که خواهد دلش از قید غم آزاد شود

بایدش تا دلی از قید غم آزاد کند

هیچ دانی چمن از چیست چنین خرم و شاد

بهر آنست که دلهای حزین شاد کند

ایکه تلخی کسانخواهی و شیرینی خویش

باخبر شو که فلک با تو چو فرهاد کند

خم نگردد قدش از بار ملامت چون تاک

راستی پیشهٔ خود هر که چو شمشاد کند

آنکه از مال کسان خانه بیاراست صغیر

چون چراغیست که روشن بره باد کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند

هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من

برساند خبری خیر و دلم شاد کند

هرگز از یاد من خسته فراموش نشد

[...]

حافظ

کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند

قاصدِ منزلِ سِلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟

امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند

[...]

کلیم

چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند

بدلم هر مژه را خنجر جلاد کند

رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس

کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند

خاک ارباب ریا را ز رواج باطل

[...]

صائب تبریزی

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

[...]

طغرای مشهدی

کی ز بیداد تو، عاشق به کسی داد کند

نیست فریادرسی، بهر چه فریاد کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه