گنجور

شعرهای با وزن «فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)» و حروف قافیهٔ «رد» - صفحهٔ ۱

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

از گل و زعفران حکایت کرد

چون جدا گشت عاشق از معشوق

برد معشوق ناز و عاشق درد

این دو رنگ مخالف از یک هجر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۹

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

زعفران لاله را حکایت کرد

چون جدا گشت عاشق از معشوق

نیمه‌ای خنده بود و نیمی درد

سست پایی بمانده بر جایی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱

 

شعر من نان مصر را ماند

شب بر او بگذرد نتانی خورد

آن زمانش بخور که تازه بود

پیش از آنک بر او نشیند گرد

گرمسیر ضمیر جای ویست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۳

 

هر که می با تو خورد عربده کرد

هر که روی تو دید عشق آورد

زهر اگر در مذاق من ریزی

با تو همچون شکر بشاید خورد

آفرین خدای بر پدری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۴

 

مرد دیگر جوان نخواهد بود

پیریش هم بقا نخواهد کرد

چون درخت خزان که زرد شود

کاشکی همچنان بماندی زرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

ملک ایمن درخت بارورست

زو قناعت به میوه باید کرد

چون ز بیخش برآورد نادان

میوه یک بار بیش نتوان خورد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

صدر اسلام زنده گشت و نمرد

گر چه صورت به خاک تیره سپرد

در جهان بزرگ ساخت مکان

هم بخردان گذاشت عالم خرد

پس تو گویی که مرثیت گویش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی غزنوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱۳

 

مبر ای خواجه آب خاقانی

که زوال آب عمر تو ببرد

هرکه برگش دهد شکستن دل

بشکند شاخ عمر و بر نخورد

چون به نیکان کسی بد اندازد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر

 

جور یکسر جهان چنان بگرفت

که همی بوی عدل نتوان برد

وز بزرگی که نفس حادثه راست

می‌شناسم که فاعلیست نه خرد

وز طریق دگر شناخته‌ام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۲ - کتاب و کلاهی نزد بزرگی داشت در تقاضای آن گوید

 

به کلاهی بزرگ کرد مرا

آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد

آنکه آب کلاهداری چرخ

آب دستار خواجگیش ببرد

هر که پیشش کمر به خدمت بست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۳ - خواجه شمس انوری را پوستینی وعده کرده و در فرستادن آن تاخیر نموده بود این قطعه در تهدید وی گفته

 

شمس بی نور و خواجهٔ بی‌اصل

چند از این دفع گرم و وعدهٔ سرد

از سر جوی عشوهٔ آب ببند

بیش از این گرد پای حوض مگرد

تا مرا در میان تابستان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - در هجا

 

میر طغرل بمرد و من گفتم

ملک‌الموت کار مردان کرد

برهانید مردمان را زو

مردمی کرد و سخت نیک آورد

قلتبانی که شصت سال بزیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۷ - در وعظ

 

شادمانی گزین و نیک خویی

که زمانه وفا نخواهد کرد

از سر روزگار گرد برآر

پیش از آن کز سرت برآرد گرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۹

 

به خدایی که آب حکمت او

از دل خاک می‌دماند ورد

دست تقدیر او ز دامن شب

بر رخ روز می‌فشاند گرد

که رهی در فراق وصلت تو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

کسایی » دیوان اشعار » مردم و زمانه

 

نانوردیم و خوار و این نه شگفت

که بر ورد ِ خار نیست نورد

مردم اندر خور زمانه شده ست

نرد چون شاخ گشت و شاخ چون نرد


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی مروزی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸

 

ساقیی جام سوی ما آورد

نزد ما خوشتر است از ما ورد

چشم ما روشن است و روشن باد

کابرویی به روی ما آورد

عاشقان دُرد درد می‌ نوشند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹

 

چشم ما چون به روی او نگرد

در نظر غیر او کجا گذرد

نزد ما زنده دل کسی باشد

که به جانان خویش جان سپرد

گل کجا جامه را قبا سازد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۰

 

به حکایت شراب نتوان خورد

عشقبازی به عقل نتوان کرد

دُرد دردش دوای جان من است

این چنین درد کی خورد بی درد

عاشقی کار شیر مردان است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵

 

هر که بد زیست عاقبت بد مُرد

نیک و بد هر چه کرد با خود برد

صاف درمان کجا خورد بی درد

دردمندی سزد که نوشد درد

هرچه خود رشته ای همان پوشی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۵۹

 

حق تعالی وجود انسانی

به کمال و جمال خود پرورد

از چنان نطفه‌ای که می دانی

این چنین یوسفی پدید آورد

از همه برگزید انسان را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

[۱] [۲]