گنجور

اشعار مشابه

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۲

 

ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم

مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم

رفت این روز دراز و در حس گشت فراز

ز اول روز خماریم به شب زان بتریم

باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۴

 

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم

از بد و نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم

نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما

از پیروی تو تا حشر غلام نظریم

دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۷۲

 

آن ستمدیده ندیدی که به خونخواره چه گفت

ملکا جور مکن چون به جوار تو دریم

گله از دست ستمکار به سلطان گویند

چون ستمکار تو باشی گله پیش که بریم؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸

 

پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم

از بدو نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم

عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک

بی‌غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم

نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ ما

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی غزنوی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۵

 

خیز بترویا! تا مجلس زی سبزه بریم

که جهان تازه شد و ما ز جهان تازه‌تریم

بر بنفشه بنشینیم و پریشیم خطت

تا به دو دست و به دو پای بنفشه سپریم

چون قدح گیریم از چرخ دو بیتی شنویم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری دامغانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۷۳

 

وقت آن است کز این دار فنا درگذریم

کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم

زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم

سفری دور و دراز است ولی بی‌خبریم

پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم

با خبر نیست که مادر غم او بی‌خبریم

از خیال سر زلفش سر ما پرسود است

این خیالست که ما از سر او درگذریم

با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۸

 

عید می آید و وقتست که در مه نگریم

پرده برگی که از مه به تو مشتاق تریم

از جمال تو که عیدست و به همه ماند راست

گر گماریم نظر بر به نو کج نظریم

هست در عید دگر کشتن ما فکر بعید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی