گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۶

 

جور بر من می‌پسندد دلبریزور با من می‌کند زورآوری
بار خصمی می‌کشم کز جور اومی‌نشاید رفت پیش داوری
عقل بیچاره‌ست در زندان عشقچون مسلمانی به دست کافری
بارها گفتم بگریم پیش خلقتا مگر بر من ببخشد خاطری
باز گویم پادشاهی را چه غمگر به خیلش در بمیرد چاکری
ای که صبر از من طمع داری و هوشبار سنگین می‌نهی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۳

 

سرو بستانی تو یا مه یا پرییا ملک یا دفتر صورتگری
رفتنی داری و سحری می‌کنیکاندر آن عاجز بماند سامری
هر که یک بارش گذشتی در نظردر دلش صد بار دیگر بگذری
می‌روی و اندر پیت دل می‌رودباز می‌آیی و جان می‌پروری
گر تو شاهد با میان آیی چو شمعمبلغی پروانه‌ها گرد آوری
چند خواهی روی پنهان داشتنپرده می‌پوشی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۷

 

هرگز این صورت کند صورتگرییا چنین شاهد بود در کشوری
سرورفتاری صنوبرقامتیماه رخساری ملایک منظری
می‌رود وز خویشتن بینی که هستدر نمی‌آید به چشمش دیگری
صد هزارش دست خاطر در رکابپادشاهی می‌رود با لشکری
عارضش باغی دهانش غنچه‌ایبل بهشتی در میانش کوثری
ماهرویا مهربانی پیشه کنخوبرویی را بباید زیوری
بی تو در هر گوشه پایی در گل استوز تو در هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۶

 

مار را، هر چند بهتر پروریچون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله طبع مار دارد، بی خلافجهد کن تا روی سفله ننگری


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

ای رخ تو شاه ملک دلبریهمچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدیشد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پر استسخت بی‌معنی بود صورت‌گری
ز آرزوی شیوهٔ رفتار توخانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهادوارت عاشقندز آنکه از شیرین بسی شیرین‌تری
چشم تو از بردن دلهای خلقشادمان همچون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۰

 

ای رخ تو شاه ملک دلبری
همچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پرست
سخت بی معنی بود صورت گری
ز آرزوی شیوه رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهاد وارت عاشقند
زآنکه از شیرین بسی شیرین تری
چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۱

 

عشق اسلامست و دیگر کافری
وقت آن آمد که اسلام آوری
مملکت شوریده شد بر جن و انس
ای سلیمان بازیاب انگشتری
ما بسلطانی نداریم افتخار
تو چه می نازی بدین ده مهتری
گردوکونت دست در گردن کند
با یکی باید که سر درناوری
آفتاب عشق طالع بهر تست
جز تو کس را نیست این نیک اختری
با مه دولت قران کرد اخترت
چون ترا شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۰

 

ای فرستاده بداعی استری
دلدلی دیگر بزیبی و فری
به ز شبدیزی بگامی و تگی
کم ز طاوسی ببالی و پری
نام او پیک صبا شاید که هست
گام او از کشوری تا کشوری
هر کجا یک جفته بر دیوار زد
در دم از دیوار بگشاید دری
سنگ زیر دست آهن سم او
هست چون در زیر سنگی ساغری
حمله یی زو و زگوران گله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴۸

 

من ندیدم چون تو هرگز دلبری
سرکشی عاشق کش و غارتگری
از تو یک ناز و ز خوبان عالمی
وز تو تیری و ز دلها لشکری
از زمین پنهان بماند آفتاب
گر برآیی بامداد از منظری
من سری دارم که در پایت کشم
گر تو در خوبی نداری همسری
از کجا بر روزگار من فتاد
چون تو سنگین دل بلای کافری
دست نه بر سینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۰ - و له فی المدیحه

 

آوخا کز کین چرخ چنبری

رنج را بر عیش دادم برتری

سوی دیر ازکعبه یازیدم عنان

بر مسلمانی گزیدم کافری

نحس را بر سعد کردم اختیار

کردم آهنگ زحل از مشتری

از در نابخردی‌گشتم روان

جانب انگشت‌گر از عنبری

رو سوی بوجهل جهلان تافتم

از حریم حرمت پیغمبری

بر در یاجوجیان‌کردم‌گذار

از رواق شوکت اسکندری

بردم از موسی بهارونی پیام

جانب گوسالگان سامری

یعنی از درگاه دارا زی سرخس

اسب‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۵

 

عاقلی و نام عاشق می بری
عشقبازی نیست کار سرسری
عشق بازیدن به بازی هست نیست
خود نباشد عاشقی بازیگری
جام می بستان دمی با او برآر
تا دمی از عمر باقی برخوری
کی به گرد عیسی مریم رسی
چون تو عیسی را فروشی خر خری
دل بری کن از خیال غیر او
گر چو ما از عاشقان دلبری
کی قلندر را از او باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

 

زر به باران ده که تا جان را بری
ور زرت باشد بشو از جان بری
سلطنت خواهی سر و زر را بباز
سلطنت خود نیست کار سرسری
بگذر از یاساق و راه شرع گیر
گر به ایمان تابع پیغمبری
پای همت بر سر دنیا بکوب
تا بر آری دست و پای سروری
نو عروسانند فکر بکر من
خوشترند از لعبتان بربری
گر بیابی حبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷

 

گر به دلبر دل سپاری دل بری
جان به جانان ده که تا جان پروری
دست بگشا دامن دلبر بگیر
سر به پایش نه که یابی سروری
جام می می خور غم عالم مخور
تا که از عمر عزیزت برخوری
عین مطلوبی و از خود بی خبر
طالب نقش و خیال دیگری
جنت المأوای دل صاحبدل است
خوش در آ گر ره به جنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۸

 

دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما
هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر
حیف باشد نام جائی گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۹

 

باز دل دادم به دستِ دل بری
سرو قدّی گل رخی نسرین بری
دل ستانی دل گشایی دل کشی
دل فریبی دل ربایی دل بری
لاله رخساری بنفشه گیسویی
سروبالایی صنوبر منظری
خوش نشینی خوش زبانی خوش دلی
نازنینی نازکی بازی گری
تند خویی سرکشی عاشق کشی
بی غمی سنگین دلی سلطان فری
آفتِ خلقی عذابِ عالمی
فتنه ی شهری بلایِ کشوری
دل به زاری از نزاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۱

 

عشق را ختم است بر عالم سری
عشق را لایق نباشد سروری
پادشا عشق است و لازم می‌شود
پارسا و رند را فرمان‌بری
بل که سلطانانِ عالم عشق را
بندگی‌ها می‌کنند از چاکری
در بیان ِعاشق و معشوق و عشق
سحر می‌پردازم اینک ساحری
فارغم حاشا که گویم مدحِ خلق
زشت باشد گر کند عیسی خری
مستِ لایعقل چه جوید زیرکی
مرد بی‌حاصل چه داند شاعری
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری