گنجور

عطار » نزهت الاحباب » غزل

 

سالها بودم ز عشق گل بدرد

با دو چشم پر زخون و روی زرد

خوش وصالی بُد رخ این باغبان

تا چه آمد بر سرش از گرم و سرد

برد محبوب مرا از گلستان

با دو چشم پر ز خون و روی زرد

بعد از این خاک سر کویش بیار

بار او بر چشم ما کن همچو گرد

چون نکردم شکر ایام وصال

پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

ناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگرد
یا بگستر فرش زیبایی و حسنیا بساط کبر و ناز اندر نورد
نیکویی و لطف گو با تاج و کبرکعبتین و مهره گو با تخته نرد
در سرت بادست و بر رو آب نیستپس میان ما دو تن زین‌ست گرد
زشت باشد روی نازیبا و نازصعب باشد چشم نا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳

 

ای چو عقل از کل موجودات فردوی جوان از تو سپهر سالخورد
خاکبوسان سر کوی تواندروشنان کارگاه لاجورد
پاسبانان در و بام تواندچرخ و خورشید و مه گیتی نورد
تا سنایی کیست کاید بر درتمجد کو تا گویدش کز راه برد
ای همه دریا چه خواهی کردنموی همه گردون چه خواهی کرد گرد
نام او میدان و نقش او بسیکز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۸

 

شکر ایزد را که تا من بوده‌امحرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
هیچ خلق از من شبی غمگین نخفتهیچ کس روزی ز من خشمی نخورد
از طمع هرگز ندادم پشت خموز حسد هرگز نکردم روی زرد
نیستم آزاد مرد ار کرده‌امیا کنم من قصد هیچ آزاد مرد
با سلامت قانعم در گوشه‌ایخالی از غش فارغ از ننگ و نبرد
چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۵ - در هجو

 

قلتبانی هم به خواهر هم بزننیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد
چند گویی خواهر من پارساستگپ مزن گرد حدیث او مگرد
پارسا در خانهٔ تو نان تستزانکه نانت را نه زن بیند نه مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در تعریف قصر و عمارتی که ناصرالدین در باغ ساخته بود

 

ای نمودار سپهر لاجوردگشته ایمن چون سپهر از گرم و سرد
هم سپهر از رفعت سقفت خجلهم بهشت از غیرت صحنت به درد
اشک این چون آب شنگرف تو سرخروی آن چون رنگ زرنیخ تو زرد
آسمان چون لاجوردت حل شدهدر سرشک از غبن سنگ لاجورد
ساکنی ورنه چه مابین است و فرقاز تو تا این گنبد گیتی‌نورد
جنتی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

روی تو آرام دلها می‌بردزلف تو زنهار جانها می‌خورد
تا برآمد فتنهٔ زلف و رختعافیت را کس به کس می‌نشمرد
منهی عشق به دست رنگ و بویراز دلها را به درها می‌برد
وقت باشد بر سر بازار عشقکز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد
بر سر کوی غمت چون دور چرخپای کس جز بر سر خود نسپرد
هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

عشق و درویشی و تنهایی و دردبا دل مجروح من کرد آنچه کرد
آه من شد سرد و دل گرم از فراقبر سر کس کی گذشت این گرم و سرد؟
مونسم مهرست و صحبت اشک سرخعلتم عشقست و برهان روی زرد
دیده‌ای دارم درو پیوسته آبچهره‌ای دارم برو همواره گرد
نازنینا، در فراق روی توچند باید بودنم با سوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸

 

خوش بود گر او به حالم بنگرد
ور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولی
زنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کائنات
پادشه نام گدائی کی برد
غنچهٔ دل در هوای او چو گل
جامهٔ جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق او
شادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴

 

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد
بی خبر از معرفت چیزی نبرد
بود مخموری و مستی می فروخت
صاف می پنداشت می نوشید درد
شیشهٔ پندار می بودش به دست
اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد
صوفیان پوشند صوف خدمتش
صوفئی بودی که می پوشید برد
هر نفس نوعی دگر گفتی سرود
گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد
عاشقانه جان سپاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶

 

بود روزی خواجه ای سالار کرد
می کشیدی درد و می نوشید درد
کیسه های سیم و زر بر هم نهاد
عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد
شیشه ای بودش پر از نقش و خیال
اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد
بر سر پل ساخت خواجه خانه ای
سیل آمد ناگه آن خانه ببرد
هر کجا دیدیم رند سرخوشی
بود و نابود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۲۰ - مقطع

 

آوخ ! آوخ ! وای وای و درد درد!
دل ز درد آزاد داری روی زرد
از رخ زردم روان و ز دل روان
وز روان زی دل روان آزار و درد
دور دارد آرزوی دل ز دور
وز دو وردم دور دارد آن دو ورد


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۰

 

کس نمی دانم که پیغامی برد
یک قدم با ما به یاری بسپرد
بندگی ها عرضه دارد و آن گهی
از دل آ [ رامم ] سلامی آورد
تا به وصلم کی مجالی می دهد
باز پرسد روی و راهی بنگرد
الله الله غفلتِ بی اختیار
بر من از بی التفاتی نشمرد
زاریی می آورد از من به دوست
مرغ اگر بالایِ بامش می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۱

 

منکر می خواره از حد می برد
پرده خلوت نشینان می درد
محتسب تشنیع های معتبر
می زند با آن که خود هم می خورد
می فروشد جامه تقوا به می
مردم آزاری به جان وا می خرد
خرمن اوقات غارت می کند
دام تزویر و حیل می گسترد
این همه احداد بی توجیه نیست
کز کنار او در میان می آورد
هم بدو عاید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری