گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰

 

تا خدنگ غمزه بال و پر فشانی می کند
خون ما افسردگان رقص روانی می کند
از تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه ام
این شرر در سنگ مشق جانفشانی می کند
ذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته است
بر تنم پیراهن یوسف گرانی می کند
گر به ظاهر لیلی از احوال مجنون غافل است
در لباس چشم آهو دیده بانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰

 

چون دم تیغ تو قصد جان ستانی می‌کندبار سر بر دوش جانان زان گرانی می‌کند
چشم بیمار تو را نازم که با صاحب دلاندعوی زورآوری در ناتوانی می‌کند
من غلام آن نظربازم که با منظور خودشرح حال خویش را در بی زبانی میکند
حالتی در باغ او دارم که با من هر سحربلبل دستان‌سرا هم داستانی می‌کند
چون ننالد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند
با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می‌کند
در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان
جان اگر خوش بر نمی‌آید، گرانی می‌کند
زنده‌ای کو مرده‌ای را دید زیبا صورتی است
راستی در صورت خوش زندگانی می‌کند
جان فدای بوی آن آهوی چین کز سنبلش
بوستان هر نوبهاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲

 

نظم امکانی‌کجا ضبط روانی می‌کند

کوه هم‌گر پا فشارد سکته‌خوانی می کند

زبن من و ما چون شرارکاغذ آتش زده

اندکی دامن فشاندن گل‌فشانی می‌کند

خلق از آغوش عدم نارسته می‌جوید فراغ

بی‌نشانی هم تلاش بی‌نشانی می‌کند

ذوق خودداری ز ما جز پستی همت نخواست

خاک اگر تمکین نچیند آسمانی می‌کند

این بلند و پست کز گرد نفس‌ گل‌ کرده است

تا کسی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

 

با لبت عمر ابد عیش نهانی می‌کند
خوب‌رویی با جمالت کامرانی می‌کند
حسن چون آتش فروزد، برق بر دل می‌زند
عشق چون سودا کند سودای جانی می‌کند
حیرتی دارم که جان جزوی‌ست از اجزای عشق
بی‌محبت، بوالهوس چون زندگانی می‌کند؟
مهر می‌گویند کز یک سو نمی‌باشد، چرا
دل به این نامهربانان مهربانی می‌کند؟
با سبک‌روحان راه عشق باشد همسفر
سایه جان بر تن قدسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی