گنجور

 
صغیر اصفهانی

دهر پیر امروز باز از نوجوانی می‌کند

ذره‌سان خورشید رقص از شادمانی می‌کند

بر فراز سدره با پیک خدا روح‌الامین

مرغ بخت خاکیان هم‌آشیانی می‌کند

جان حق‌جویان مهجور به محنت مبتلا

از وصال یار جانی کامرانی می‌کند

میزبان خوان رحمت خاص و عام خلق را

بر سر خوان ولایت میهمانی می‌کند

پرده بردارم ز مطلب پرده‌دار کاینات

پرده‌برداری ز اسرار نهانی می‌کند

گوش جان هر لحظه از خنیاگران بزم قدس

استماع نغمه‌های آسمانی می‌کند

فاش گویم در غدیر خم به امر کردگار

مصطفی در نصب حیدر درفشانی می‌کند

نی همین بر اهل دل حق را نماید آشکار

لطف‌ها هم با محبان زبانی می‌کند

مدح میگوید امیری را که در ملک وجود

ز ابتدا تا انتها او حکمرانی می‌کند

انبیا را هست یاور اولیا را تا به حشر

دستگیری او به وقت ناتوانی می‌کند

عیسی مریم ز نام او دهد بر مرده جان

موسی عمران به خیل او شبانی می‌کند

خضر بر گم‌گشتگان راه عشقش رهنماست

با تفاخر صالحش اشترچرانی می‌کند

خسروی کورا لقب دادند فتال العرب

گریه بر حال یتیم از مهربانی می‌کند

می‌کشد بر دوش بار بینوایان را به شب

آنکه روز از پادشاهی سرگرانی می‌کند

با مرقع جامه و نان جوین شاه جهان

از پی پاس مروت زندگانی می‌کند

کی ادای شکر آن مولا شود امکان‌پذیر

زانچه لطفش با صغیر اصفهانی می‌کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند

با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می‌کند

در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان

جان اگر خوش بر نمی‌آید، گرانی می‌کند

زنده‌ای کو مرده‌ای را دید زیبا صورتی است

[...]

ناصر بخارایی

لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند

جزع من بر روی من گوهر فشانی می‌کند

با سر زلف تو شانه می‌درآرد سربه‌سر

با لب لعل تو ساغر کامرانی می‌کند

چشم ترکت را که صد آشفته در هر گوشه است

[...]

صائب تبریزی

تا خدنگ غمزه بال و پرفشانی می‌کند

خون ما افسردگان رقص روانی می‌کند

از تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه‌ام

این شرر در سنگ مشق جانفشانی می‌کند

ذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته است

[...]

قدسی مشهدی

با لبت عمر ابد عیش نهانی می‌کند

خوب‌رویی با جمالت کامرانی می‌کند

حسن چون آتش فروزد، برق بر دل می‌زند

عشق چون سودا کند سودای جانی می‌کند

حیرتی دارم که جان جزوی‌ست از اجزای عشق

[...]

سلیم تهرانی

چندروزه زندگی بر ما گرانی می‌کند

خضر دایم در جهان چون زندگانی می‌کند؟

چند بتوان با تپانچه روی خود را سرخ داشت

چهره را گلگون شراب ارغوانی می‌کند

می‌فروش از دست نگذارد نشاط خویش را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه