گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۹

 

رشک می‌بردند شهری بر من و احوال منکرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
طایری بودم من و غوغای بال افشانییچشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من
بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منتورنه کس هرگز نمی‌رنجیده از افعال من
گشته‌ام آواره سد منزل ز ملک عافیتمی‌دواند همچنان بخت بد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ - اقبال من

 

تیره گون شد کوکب بخت همایون فال منواژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
خنده بیگانگان دیدم نگفتم درد دلآشنایا با تو گویم گریه دارد حال من
با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریختگر تو هم از من گریزی وای بر احوال من
روزگار اینسان که خواهد بی کس و تنها مراسایه هم ترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۴

 

بسکه ناموس وفا داردکمین حال من

هرکه بسمل گشت می‌بندد تپش دربال من

بیخودی در بال حیرت می‌رسد آیینه‌ام

می‌توان‌ کردن به رنگ رفته استقبال من

ساز پروازم هوای گلشن دیدارکیست

جوهر آیینه می‌باشد زگرد بال من

دوش در بزم وفا نرد تجرد باختم

ششجهت را بر قفا افکند نقش خال من

در دل هر ذره‌ گرد وحشتم پر می‌زند

گر همه آیینه‌گردی نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۵

 

همچو بوی‌گل ز بس بی‌پرده است احوال من

می‌شود لوح هوا آیینهٔ تمثال من

داده‌ای مشتی غبارم را به باد اما هنوز

خاک می‌ربزد به فرق عالمی اقبال من

نکتهٔ سر بستهٔ موج‌گهر فهمیدنی‌ست

برسخن عمری‌ست می‌پیچد زبان لال من

عزت واماندگی زین بیش نتوان برد پیش

هرکه رفت از خود غبارش کرد استقبال من

گوهرم از معنی افسردنم غافل مباش

سکته می‌خواند تب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی