گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۲

 

یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویشای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوعلیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
من هم اول روز گفتم جان فدای روی توشرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
درد عشق از هر که می‌پرسم جوابم می‌دهداز که می‌پرسی که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱

 

دشمن بی‌حاصلم را شرم باد از کار خویشتا چرا این خسته‌دل را دور کرد از یار خویش؟
حیف می‌داند که بعد از چند مدت بیدلیشاد گردد یک زمان از دیدن دلدار خویش
هر کسی را میل با چیزی و خاطر با کسیستمؤمنو سجادهٔ خود، کافر و زنار خویش
آن که هر ساعت به نوعی صاع در بارم نهدشرمسارش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویشکی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش
برسر بازار چین با سنبل سوداگرتمشک اگر در حلقه آید بشکند بازار خویش
نرگس بیمار خود را گاه گاهی باز پرسزانکه هم باشد طبیبانرا غم بیمار خویش
چون نمی‌بینی کسی که جز تو می‌گوید سخنخویشتن می گوی و مینه گوش بر گفتار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴

 

ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش
ناشنوده کرده دل را واله دیدار خویش
روی تو از دیدن کونین بر بستست چشم
عاشقان را بر امید وعده دیدار خویش
مهترانی کندرین حضرت غلامی کرده اند
خواجگان چرخ را خوانند خدمتکار خویش
من سبک دل رادرین ره هست سربار گران
بهر راحت می نهم برآستانت بار خویش
شور تا در من فگندی عیش بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵

 

عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش
دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش
چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما
وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش
دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت
ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند
سکه سودای بر روی چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۳۱

 

سخت دشوار ست تنها ماندن از دلدار خویشبا که گویم حال تنها ماندن دشوار خویش
مرده را حسرت زمردن نیست هست از بهر آنکهباز می‌گیرند زوهم صحبتان دیدار خویش
هر که روزی ناوکی خوردست او داند که چیستدرد مجروحی که نالد از دل افگار خویش
راز با دیوار هم گفتن نمی آرم ازانکگوشها می‌بینم از هر سو پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

ای که میجوئی برون از خویشتن دلدار خویش

در درون جان تست از خویشتن جویار خویش

پردهٔ دلدار تو جویای دلدار تو است

جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش

گر نداری تو بصر وام کن از وی بصر

تا به بینی در درون جان خود دلدار خویش

از گل رویش درون خویش را گلزار کن

زین گلستانها گذر کن باش خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

کار من فریاد و افغانست، دور از یار خویش
مردمان در کار من حیران و من در کار خویش
ای طبیب دردمندان، این تغافل تا بکی؟
گاه گاهی می توانی پرسیدن از بیمار خویش
گرد کویت بیش ازین عشاق مسکین را مسوز
دود دلها را نگه کن بر در و دیوار خویش
چند بهر قتل من آزرده سازی خویش را؟
رحم فرما، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷

 

کی کنم هرگز شکایت سر ز جور یار خویش
شکوه‌ها دارد دلم از طاقت بسیار خویش
بسته بودم در، شب وصلش به روی آفتاب
عاقبت چون چشم دشمن، کرد روزن کار خویش
عاریت از طره شمشاد نستانم گره
غنچه این گلشنم، خود عقده‌ام در کار خویش
در پی چشمت دلی دارم ز نرگس خسته‌تر
حال بیمارم بپرس از نرگس بیمار خویش
مصر، یوسف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی