گنجور

 
جامی
 

هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش

تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش

تا به کی زین بخت بی اقبال نادیده رخت

روی حرمان آورم در گوشه ادبار خویش

دیدنت دشوار و نادیدن ازان دشوارتر

چون کنم پیش که گویم قصه دشوار خویش

بزم وصلت بهر پاکان است من زیشان نیم

چون سگانم جای ده در سایه دیوار خویش

ای ز سوز عاشقان حسن تو را بازار گرم

تا کیم سوزی برای گرمی بازار خویش

از خدنگ خود چو نی سوراخها کن سینه ام

تا دهم یک دم برون درد دل افگار خویش

کار جامی عشق خوبان است و هر سو عالمی

در پی انکار او و او همچنان در کار خویش