گنجور

شعرهای با وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)» و حروف قافیهٔ «وست»

 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

چشم ما روشن به نور روی اوست

لاجرم من دوست می‌بینم به دوست

رند مست از گفت و گو ایمن بود

هر که مخمور است او در گفتگوست

عشق را با رنگ و بوئی کار نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵

 

چشم ما روشن به نور روی اوست

هرچه بیند دوست را بیند به دوست

عاشق و معشوق ما هر دو یکی است

تا نپنداری که این رشته دوتوست

جرعهٔ جام می ما هر که خورد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

چشم ما روشن به نور روی اوست

لاجرم من دوست می بینم به دوست

دیده ای کو نور او بیند به او

بد نبیند هرچه می بیند نکوست

جام می ارچه حبابست ای پسر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

چشم من روشن به نور روی اوست

این چنین چشمی خوشی بینا نکوست

غیر او دیگر ندیده دیده ام

هرچه آید در نظر چشمم بر اوست

دیدهٔ بینا به من بخشید او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

هر چه بینی مظهر اسمای اوست

دوست دارم هر که دارد دوست دوست

چشم عالم روشن است از نور او

لاجرم عالم به چشم ما نکوست

آینه گر صد ببینم ور هزار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۸۰

 

در حقیقت فاعل افعال اوست

جملهٔ افعال از آن وجهی نکوست

لطف او در این و آن ساری بود

هست ما را بس امید از لطف دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

ساقی باقی که جانم مست اوست

باده در داد کان بیرنگ و بوست

بی دهن جان باده را در کشید

کاو منزه از خم و جام و سبوست

نور می در جان و در دل کار کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

چیست عالم جلوه گاه حسن دوست

جلوه در عالم چه باشد جمله اوست

ظاهرا گر زانکه عالم مظهرست

مظهر و ظاهر چو وابینی هموست

در حقیقت نیست غیر از یار کس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسیری لاهیجی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸

 

دردم او دادست و درمانم از اوست

چاره ی دردم که جوید غیر دوست

گر کند با من جفا آن بی وفا

بد نباشد هر چه زو آید نکوست

تا توانایی بود جورش به جان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جهان ملک خاتون