ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩٣
براه راست توانی رسید در مقصود
تو راست باش که هر دولتی که هست تراست
تو چوب راست بر آتش دریغ میداری
کجا بآتش دوزخ برند مردم راست
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩۴
تا توانی التماس از کس مکن
خاصه از ناکس که آن عین خطاست
گر دهد ، مانی بزیر منتش
ور ندادت آبرویت را بکاست
گر کشد نفست بلاها صبر کن
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩۵
ترک و تجریدست زاد اندر طریق راه حق
هر که دارد توشه ئی او را امید مخرجست
نردبان سازی ز همت روح را گاه عروج
در طریق حق براق رهنوردت مسر جست
هر که جان دارد تو آزادیش را هرگز مجوی
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩۶
تو ز من برتری اگر جستی
گفت آنکو ز حالت آگاهست
گر چه فخرست ظن مبرکه بدین
دست عارت ز عرض کوتاهست
نه که تبت یدا ابی لهب است
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩٧
تعیین دال و ذال که در مفردی فتد
ز الفاظ فارسی بشنو زان که مبهم است
حرف صحیح ساکن اگر پیش از او بود
دال است ورنه هر چه جز این ذال معجم است
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩٨
جهان لطف و کرم تاج ملک خواجه علی
توئی که کس ز تو شد هر که در زمانه کس است
طبیعتی است در احیای مکرمات ترا
که هست خاصیتش آنکه عیسوی نفس است
بجز خیال کسی شبروی نیارد کرد
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٩٩
جهان از بهر یکتن نیست تنها
یقین میدان درینمعنی شکی نیست
مپنداری که هر جا هست تاجی
ز بهر آن مهیا تارکی نیست
سلامت با قناعت توأمانند
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٠
جمعی اقاربم طمع خام بسته اند
در ملک ریزه ئی که بدانم تعیش است
زینگونه ناپسند کجا مرتکب شود
هرگز کسی که با خرد و رای وباهش است
اندوهناک و خشمگن است از طمع مدام
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠١
جمعی که رباعی ز غزل باز ندانند
گفتار چنانهاست که شایسته و زیباست
اینست هنرشان که بیان کردم و آنگاه
اسباب معاش همه از شعر مهیاست
وانکو بهنر همچو صدف زیور دل بست
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٢
چنان سزد که ز کار جهان نفور بود
کسیکه پیرو گفتار مردم داناست
ز بیوفائی گیتی اگر نئی آگاه
بقصر خواجه نگه کن که اندرو پیداست
درین سرا و درین صفه و درین مسند
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٣
چیزیکه رفت رفت مکن یاد ازو دگر
زیرا که تازه کردن غم کار عقل نیست
تا نقد روزگار تو را کم زیان شود
بگذر از آن متاع که دربار عقل نیست
خار عقال عقل بیفکن زبار دل
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠۴
چرخ دولابست دور آسمان
زانکه هرکس را که اندروی گریخت
برکشیده کوزه دولاب وار
سرنگونش کرد و آب وی بریخت
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠۵
چون سفیهی زبان دراز کند
که فلانکس بفسق ممتازست
فسق او زین بیان یقین نشود
واین باقرار خویش غمازست
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠۶
چشم مهر از فلک سفله چه داری چو ازو
جز جفا و ستم و حیله عیانست که نیست
از جفا کاری و بد مهری و بد کرداری
چرخ بد عهد دنی را چه نشانست که نیست
نیک مردان جهانرا بقضایای امور
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٧
چیست آن برگی که شاخ دانش از وی بی برست
مهره عقل از وجودش دائم اندر ششدرست
کیمیا خوانندش آنها کز خرد بیگانه اند
راست میگویند ز آنکه چهره هاشان چون زرست
قاصد خون دل است و ناقض نور بصر
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٨
حالت مال و علم اگر خواهی
تا بدانی که هر یکی چونست
مال دارد چو بدر روی به کاست
علم چون ماه نو در افزونست
رفع را بین که حق ادریس است
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٠٩
خدائی که بنیاد هستیت را
بروز ازل اندر افکند خشت
گل پیکرت را چهل بامداد
بدست خود از راه حکمت سرشت
قلم را بفرمود تا بر سرت
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١١٠
در جهان هر چه میکنند عوام
نزد خاصان رسوم و عاداتست
انقطاع از رسوم این حضرات
اتصال همه سعاداتست
راه تقلید محض را بستن
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١١١
دانی بزرگمهر حکیم جهان چه گفت
بشنو که بشنود سخن هر که عاقل است
گر مرگ در پی است، اَمَلَت ابلهی بوَد
ور حق بود قضا و قدر، سعی باطل است
ور مکر سیرت است که در نفس آدمی است
[...]
ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١١٢
دی شنیدم که ابلهی میگفت
پدر من وزیر خان بودست
با وجودیکه نیست معلومم
خود گرفتم که آنچنان بودست
هیچکس دیده ئی که گه خورده است
[...]
