گنجور

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۵۶ - آمدن رسول پادشاه خاور زمین به پیش لهراسپ و شکایت کردن او از ابلیس دیو گوید

 

کنون بشنو از شاه ایران سخن

هم از زال رستم گو پیلتن

شگفتی یکی داستانی زنو

ز پیر پسندیده دهقان نو

چنین گفت گوینده داستان

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۵۷ - خواب دیدن رستم شاه کیخسرو را کوید

 

تهمتن شب تیره راخواب شد

از آن نامه اش دل پر از تاب شد

همی دید روشن روانش بخواب

یکی قصر خرم تر از آفتاب

میان سرا بد یکی تخت زر

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۵۸ - آمدن رستم به خدمت لهراسپ شاه گوید

 

شهنشاه رفتش پذیره به پیش

ببوسید روی یل پاک کیش

که شاد آمدی ای سرانجمن

برافروختی جان تاریک من

تهمتن ببوسید مر دست شاه

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۵۹ - خبردار شدن لهراسپ از کشتن جهن گوید

 

چو رستم برفت از در شاه نو

بشد باغ ایران پر از خارخو

پس آگاهی آمد به لهراسپ شاه

که شد کشته جهن سرافرازگاه

بدست ستمکاره ارجاسپ شاه

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۰ - آمدن ارجاسپ شاه با پسر پولادوند بر سر ایران گوید

 

ز فولاد نام وی ارهنگ بود

خدنگش نهان در دل سنگ بود

ورا نیز ارجاسپ همراه بود

ز کین بر سر شاه لهراسپ بود

بدو گفت خون پدر باز خواه

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۱ - داستان رفتن شهریار دربیشه بر سر مضراب دیو گوید

 

کنون ای سراینده داستان

زنه بیشه آرم سخن در میان

بیارم کنون رزم نه بیشه پیش

که دارم درین رزم اندیشه بیش

ز نه بیشه چون بشنوی داستان

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۲ - رسیدن شهریار به بیشه اول و جنگ او با فیلان گوید

 

به جمهور گفت ای شه پاکزاد

پس پشت من زانکه دارد نژاد

چو آمد بدان بیشه آن نامدار

یکی پیل آمد بر شهریار

سری همچو گنبد تنی همچو کوه

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۳ - رسیدن شهریار به بیشه دویم و جنگ او با گرگان گوید

 

دویم منزل ای نامدار سوار

چو پیش آید از گردش روزگار

بدو گفت جمهور کای نامور

یکی بیشه پیش آیدت زآن بتر

درین بیشه گرگست هر یک چکوه

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۴ - در رسیدن شهریار به بیشه سوم و کشتن اژدها گوید

 

چه روز دگر شد جهان عطر‌بار

رسیدند در دامن کوهسار

همه کوه یکسر پر از بیشه بود

که کم اندران بیشه اندیشه بود

ز جمهور پرسید که‌ای گرد نیو

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۵ - رسیدن شهریار به بیشه چهارم و جنگ او با موران و دیدن دخمه گرشاسب را گوید

 

یکی دشت پیش آمدش ناگهان

که پیدا نبودش کنار و گران

همه دشت آکنده از خار بود

برون رفتن از دشت دشوار بود

بپرسید کاینجا چو چیز است پس

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۶ - رسیدن شهریار به بیشه پنجم و رزم او با شیران گوید

 

بگفتا که ای شیر شمشیرگیر

روانت جوان باد رای تو پیر

چه فردا زند شیر بر چرخ چنگ

ز گرگ شب افتاد بیم پلنگ

یکی بیشه پیش آیدت پر ز شیر

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۷ - رسیدن شهریار به بیشه ششم و جنگ او با غولان گوید

 

شب تیره در بیشه راندند اسپ

خروشان بکردار آذرگشسب

هوا سرد بود از دم زمهریر

فرود آمد آنگه یل شیرگیر

بسی هیمه کردند از بیشه جمع

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۸ - رسیدن شهریار به بیشه هفتم و جنگ او با زنگیان گوید

 

چه خورشید تابان فروشد به چاه

جهان شد بکردار تابنده ماه

برفتند بیرون ز بیشه چه باد

فرود آمد آنگه یل پاکزاد

خدای جهان را ستودن گرفت

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۶۹ - رسیدن شهریار به بیشه هشتم و جنگ او با بوزینگان گوید

 

بدین منزل هشتم از روزگار

چه بینم ایا نامدار سوار

بگفتا چه سر بر زند آفتاب

ببینی یکی ژرف دریای آب

که فیل از دمش کی گدا آورد

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۰ - رسیدن شهریار به بیشه نهم و رزم او با سگسار گوید

 

بر آن که یکی قلعه بینی شگرف

نگردد کم از بس بلندیش برف

رسیده در آن قلعه بی بدل

سر پاسبانان بپای زحل

در آن قلعه مضراب دارد نشست

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۱ - رفتن شهریار در قلعه مضراب دیو و آزاد کردن دلارام گوید

 

یکی کوه دید آن یل نامور

کز افراز او مرغ افکنده پر

یکی قلعه بر کوهسار بلند

بدو اندرون جای دیو دمند

بدی راه آن قلعه دشوار تنگ

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۲ - رزم شهریار با مضراب دیو و گرفتن او را گوید

 

به نزدیک شیر آمد آن اهرمن

جهان جوی بفراخت گرز کشن

چنان برسرش کوفت آن گرز گرد

که شد شاخ آن دیو وارونه خرد

ببازید دست و میانش گرفت

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۳ - بند پاره کردن مضراب دیو و رفتن از بند شهریار گوید

 

ستمکاره مضراب در زیر بند

همی بردش آن شهریار بلند

شکست آن همه بند دیوان دمان

یکی نعره ای زد چو تندر روان

که ای شهریار ستمکاره مرد

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۴ - رزم زنگی زوش با لشکر سرخ پوش نقابدار گوید

 

فرود آمد آنگه یل دیوبند

برآمد دم نای هندی بلند

شد آگه از آن سرخ پوش سوار

که آمد ز پس نامور شهریار

بشد در شگفت آن یل نامور

[...]

عثمان مختاری
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۷۵ - رزم زنگئی ذوش بانقاب دار سیه پوش گوید

 

سواری برون آمد از آن سپاه

به پوشید(ه) از پای تا سر سیاه

چه آمد به میدان کمان کرد زه

برخ پرده برده به ابر و گره

چه آمد بزنگی ببارید تیر

[...]

عثمان مختاری
 
 
۱
۸۶
۸۷
۸۸
۸۹
۹۰
۶۸۵