یکی کوه دید آن یل نامور
کز افراز او مرغ افکنده پر
یکی قلعه بر کوهسار بلند
بدو اندرون جای دیو دمند
بدی راه آن قلعه دشوار تنگ
. . . دیوارش از خاره سنگ
چنان تنگ بر کوه آن راه دور
که از رفتنش بود دلتنگ بور
سپهبد فرود آمد از پشت اسپ
بدان کوه بر شد چه آزرگشسپ
چنین تا بنزدیکی در رسید
بکف بر ز کین گرز و خنجر کشید
دری دید از آهن بدروازه در
ز کار ستمدیدگان بسته تر
جهان جوی بگشاد پیچان کمند
بیفکند برباره قلعه بند
بدان قلعه رفتند هر دو دلیر
گرازان و آهسته چون نره شیر
ز دیوان یکی بر در قلعه بود
گرفتند او را و بستند زود
که بنما بما جای مضراب را
بدان تا از این بند گردی رها
بدو دیو گفت کای یل نامدار
کنون رفت مضراب سوی شکار
یکی ژرف چاهی یل نام ور
کز آن چاه باشد روان را خطر
بدان چاه مأوای دیو است و بس
بجز او در ین چاه نارفته کس
سپهدار گفتا که بنمای چاه
وز آن پس سر دیو از من بخواه
ببردش به نزدیک آن چاه سار
یکی چاه دید آن یل نامدار
ز فکر مهندس بنش ناپدید
بدان گونه چاهی زمانه ندید
ز خارا بریده مر آن چاه را
بدان چه فکنده مر آن ماه را
جهان جوی چون دید آن ژرف چاه
به جمهور گفت ای یل نیک خواه
فرو رفت خواهم بدین چاه تنگ
بود کآورم ماه خورشیدرنگ
نگه دار تو قلعه و این کمند
بدان تا درآیم به چاه بلند
سر خام بگرفت جمهور شاه
سپهدار بر شد بدان تیره چاه
ز خارا یکی خواند دید استوار
میان بریکی تخت گوهر نگار
مر آن نازنین را ز موی سرش
فرو بسته بر پای تخت زرش
همی ناله می کرد از دل بزار
بیامد برش نامور شهریار
دلارام چون دید برداشت غو
بگفتا جهانجو سپهدار نو
که اکنون مکن ناله دلشاد دار
دلت را ز بند غم آزاد دار
بگفت این و بگشاد دستش ز بند
ببردش بدانجا بگاه کمند
دلارام گفتا که ای نامدار
جهان جوی و گردنکش کامکار
کنون بیست روز است تا در کمند
فتادم بچنگال دیو دمند
سپهدار گفتا کنون شاد باش
ز بند غم و غصه آزاد باش
کنون بر کمر بند تار کمند
بدان تا برآئی ز چاه بلند
سمنبر میان را بدان خم خام
فرو بست و برشد گو نیکنام
برافراز آن چه کشیدش به بر
دلارام چون دید روی پدر
ز درد دل ازدیده بارید آب
فزون ز آنکه باران ببارد سحاب
در قلعه کردند آن گاه باز
برون آمد از قلعه آن سرفراز
مر آن نره دیوی که آمد به بند
سرش را به شمشیر از تن فکند
به جمهور گفتا و ترکش بشیب
ز مضراب در دل میاور نهیب
که من در کمین گاه این دیو زوش
نشینم دمی لب ز گفتن خموش
چه آمد سرش را ببرم به تیغ
ز شمشیر خونش فشانم به میغ
بدو گفت جمهور کای نامدار
مکن قصد این دیو وارونه کار
که مضراب دیو ستمکاره است
که در چنگ او شیر بیچاره است
چه در دست آمد دلارام رود
منه بیش ازین جایگه گام زود
سپهدار گفتا بدادار پاک
که تا دیو را من نسازم هلاک
ازین کوهسر خود نیایم بزیر
کی از پیش دشمن برفتست شیر
روان رفت جمهور سوی نشیب
دلش بود از کار یل در نهیب
چه آمد به نزدیکی آن درخت
که بودی بدان بسته سگسار سخت
که آمد همان گاه مضراب دیو
خروشان و جوشان بر شاه نیو
بدو گفت ای شوم بد روزگار
چه سان آمدی اندرین کوهسار
مر این ماه را چون کشیدی برون
ازین چاه تیره به قلعه درون
همانا که از من نداری تو بیم
که از من دل جان نباشد دو نیم
اگر اژدها ور ستیزنده ابر
دگر فیل یا شیر جنگی هژبر
نیارند ایدر ز بیمم گذار
مگر تو نخوردی بجان زینهار
نگه کرد چون شاه بر نره دیو
بلرزید گفت ای دد پر ز ریو
ببردی تو دختر بریو از برم
بیامد کنون گرد جنگاورم
که ازتن سرت را ببرد به تیغ
چه بشنید غرید دیوک چو میغ
بزد دست بگرفت جمهور را
که سازد سرش را ز پیکر جدا
چو زنجان زنگی چنان دید جست
چه شیران جنگی بیازید دست
گرفت او کمر بند مضراب دیو
برآمد از آن دشت بانگ غریو
که از روی دشت آن زمان صد سوار
رسیدند هر یک به صد گیر و دار
بدیدند شه را و بشناختند
سراسر بر شاه خود تاختند
بدیشان دلارام را داد شاه
که زی شهر مغرب برندش ز راه
ببردند مه را دلیران کار
ز گرد سواران جهان گشت تار
سپهدار از آن کوه سر بنگرید
سر سینه و یال مضراب دید
یکی اهرمن دید مانند کوه
زمین زیر پایش بدی در ستوه
که زنجان بدو اندر آویخته
دل هر دو از کینه بگسیخته
دلاور چه ابر از بر کوهسار
بغرید آمد سوی کارزار
نشست از بر باره کوه سای
برانگیخت آن کوه پیکر ز جای
فرو تاخت چون شیر برسوی دیو
یکی برخروشید آن گرد نیو
چه زنجان زنگی یکی بنگرید
یل نیو را دید کآمد پدید
چو رعد خروشان خروشید زار
گرفته چنان دیو را استوار
که آمد سپهدار فرخنده جنگ
یکی برخروشید همچون پلنگ
که ای زشت پتیاره نابکار
هم آوردت اینک بر آرای کار
نبیره منم رستم زال را
که بفراخت از کین چو کوپال را
نه هندی بماند ونه دیو سفید
نه اولاد سنجر قمیران و بید
برآورد از کین چه گرز گران
ز دیوان بپرداخت مازندران
بگفت این و برداشت گرز کشن
یکی حمله آورد بر اهرمن
ز زنجان رها کرد مضراب دست
بیامد سوی شیر یزدان پرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی از یک قهرمان به نام "جمهور" روایت میشود که به قلعهای در کوه میرسد. در آنجا، او با دیو خطرناکی مواجه میشود. دیو به او میگوید که دخترش، "دلارام"، را در چاه تاریک اسیر کرده است. جمهور با شجاعت به چاه میرود و دختر را نجات میدهد. پس از آن، او و دلارام به قلعه برمیگردند و با دیو مبارزه میکنند. در نهایت، جمهور به دیو حمله میکند و درگیر نبردی سخت میشود. او با شجاعت و مهارت، در مبارزه با دیو پیروز میشود و دختر را به سلامت به خانه برمیگرداند. داستان پر از تصاویر قهرمانی و نبردهای حماسی است.
هوش مصنوعی: شخصی قهرمان بزرگی را دید که مانند کوه استوار و محکم است و به خاطر قدرت او پرندهای از آشیانهاش پرواز کرده است.
هوش مصنوعی: در بالای کوه بلند قلعهای وجود دارد که درون آن مکان، دیوی سکونت دارد.
هوش مصنوعی: راه رسیدن به آن قلعه سخت و دشوار است و دیوار آن از سنگهای زمخت و تیز ساخته شده است.
هوش مصنوعی: چنان راهی که بر کوه میگذرد، آنقدر تنگ و باریک است که باعث میشود از فکر رفتن به آنجا دلگیر و ناراحت شوی.
هوش مصنوعی: سرباز فرمانده از پشت اسب پایین آمد و به بالای کوه رفت، همانند آزرگشسپ.
هوش مصنوعی: او به نزدیکی آمد و در دستش از کین، گرزی و خنجری را کشید.
هوش مصنوعی: دری که آهنی است، به خاطر ظلم و ستمی که بر مردم رفته، به شدت بسته شده و به نظر میرسد که فضایی را به روی آنان نمیگشاید.
هوش مصنوعی: جهان مانند دریایی آزاد و بیپایان است که به راحتی میتواند هر چیزی را در خود بگنجاند و از میان خود بگذراند. کمندهایی که به دور قلعهها پیچیده شدهاند، به راحتی رها میشوند و هیچ مانعی توان ایستادگی در برابر آن را ندارد.
هوش مصنوعی: آنها با شجاعت و بیصدا به قلعه رفتند، مانند گرازها و نر شیرها.
هوش مصنوعی: یک دیوانه در دروازه قلعه بود که او را گرفتند و سریعاً زندانی کردند.
هوش مصنوعی: به ما نشان بده کجا باید نواختن را آغاز کنیم، تا از این قید و بند آزاد شویم.
هوش مصنوعی: دیو به یل نامدار گفت که حالا مضراب به سوی شکار رفته است.
هوش مصنوعی: یک چاه عمیق وجود دارد که نامش یل است و از آن چاه خطر برای جان افراد وجود دارد.
هوش مصنوعی: بدان که این چاه تنها جایگاه دیو است و هیچ کس دیگری به جز او به این چاه نرفته است.
هوش مصنوعی: سپهبد گفت: چاه را به من نشان بده و بعد از آن، درخواست سر دیو را از من کن.
هوش مصنوعی: او را به نزدیک چاهی بردند و در آنجا چاهی را دید که متعلق به شخصی معروف و شجاع بود.
هوش مصنوعی: چشمانداز کار یک مهندس را از یاد ببر، چون هیچ وقت چاه عمیقتری از مشکلات زمانه وجود ندارد.
هوش مصنوعی: ز سنگ، آن چاه را کندهاند، به خاطر چیزی که آن ماه را درونش انداختهاند.
هوش مصنوعی: جهان جوی وقتی چاه عمیق را دید، به جمع گفت: ای پهلوان نیکوکار.
هوش مصنوعی: میخواهم به این چاه تنگ بروم، زیرا میتوانم ماهی همرنگ با خورشید را به دست آورم.
هوش مصنوعی: حفظ کن قلعه و این دام را، تا من بتوانم به عمق چاه برسم.
هوش مصنوعی: مردم و سپاهیان شاه، سر خود را زیر محافظت نگه داشتند و به سوی چاه عمیق رفتند.
هوش مصنوعی: از سنگی محکم، صدایی شنید که در وسط تختی از گوهرها، تصویر زیبایی قرار دارد.
هوش مصنوعی: آن نازنین را که مویش را به دقت بستهاند، بر تخت زرینی نشاندهاند.
هوش مصنوعی: او به شدت از دل دردمند خود ناله میکرد که ناگهان بر او شاه مشهور و معروفی ظاهر شد.
هوش مصنوعی: دلارام وقتی دید، شور و شوقی که بر پا شده، گفت: ای جهانجو، فرمانده جدید!
هوش مصنوعی: اکنون ناله نکن و از ناراحتی دست بردار، دل شادت را از زنجیر غم رها کن.
هوش مصنوعی: او این را گفت و دستش را از بند آزاد کرد و او را با خود به آنجا برد که در آنجا کمند (دام) وجود داشت.
هوش مصنوعی: دلارام گفت: ای مشهور در دنیا، به دنبال موفقیت و پیروزی باش و در تلاش برای دستیابی به آرزوهایت.
هوش مصنوعی: اینک بیست روز است که در دام افتادهام و در چنگال موجودی شیطانی گرفتار شدهام.
هوش مصنوعی: فرمانده گفت اکنون خوشحال باش و از غم و اندوه رها شوید.
هوش مصنوعی: حالا کمند تار را به کمر بزن تا از این چاه بلند بالا بیایی.
هوش مصنوعی: در دل این گلزار، راز و رمزهایی نهفته است که باعث شده تا خوشنامی و خوبی در آن ریشه بگیرد.
هوش مصنوعی: بالا بیاور آن چیزی را که به خاطر دلدار ساختهای، زمانی که چهره پدر را دیدی.
هوش مصنوعی: از شدت درد و ناراحتی، اشکهایم بیشتر از باران میریزد، چرا که این اشکها به مراتب بیشتر از بارانی است که از ابرها میبارد.
هوش مصنوعی: گروهی در قلعه تجمع کردند و سپس آن فرد بزرگوار از قلعه خارج شد.
هوش مصنوعی: مردی قوی و نیرومند که به دست دشمنان گرفتار شد، با شجاعت و بیپروا سر خودش را با شمشیر از تن جدا کرد.
هوش مصنوعی: به جمعیت گفتم که از تندوتیز بودن پرهیز کنید و از شدت احساسات در دل خود هیچ فشاری نیاورید.
هوش مصنوعی: من در جایی پنهان نشستهام و منتظرم تا لحظهای پیش بیاید که بتوانم از این دیو بدذات صحبت کنم و در آن لحظه سکوت را بشکنم.
هوش مصنوعی: میخواهم به سرش آسیب بزنم و خونش را بر زمین بریزم.
هوش مصنوعی: مردم به او گفتند: ای انسان نامی، قصد نکن که به چنین موجود بدخلق و نادرستی نزدیک شوی.
هوش مصنوعی: دست ظالم مانند سازندهای است که در آن، موجودی بیپناه به دام افتاده است.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان این موضوع میپردازد که نباید به دنبال چیزهای بیشتر و دورتر باشیم، بلکه باید از همان لحظههایی که داریم لذت ببریم و به آرامش برسیم. به عبارت دیگر، بهتر است بر روی آنچه که داریم تمرکز کنیم و به ارزش آن پی ببریم، بدون آنکه بخواهیم به دنبال آرزوهای دور و دراز بگردیم.
هوش مصنوعی: فرمانده گفت: ای بخشندهی پاک، من تا زمانی که بتوانم، نخواهم گذاشت دیو نابود شود.
هوش مصنوعی: از آن قله بلند پایین نخواهم آمد، زیرا شیر در برابر دشمنان رفته است.
هوش مصنوعی: مردم به سمت پایین روانه شدند، زیرا قلبشان به شدت تحت تأثیر اعمال شجاعانه یلان قرار گرفته بود.
هوش مصنوعی: چه چیزی به نزدیکی آن درختی آمد که تو به خاطر آن به سختی گره خورده بودی؟
هوش مصنوعی: در همان زمان، صدای مضراب دیو سرکش و خروشان بر ساز نیو به گوش رسید.
هوش مصنوعی: او به شوم و بد روزگار گفت: چگونه به این کوهسار آمدی؟
هوش مصنوعی: وقتی این ماه را از چاه تاریک بیرون آوردی، به قلعه درون منتقل کردی.
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم که از تو نترسم به خاطر اینکه اگر از من دوری کنی، دلتنگیام دو تکه خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر اژدها یا یک رزمنده قدرتمند در برابر تو قرار بگیرد، حتی یک فیل یا شیر جنگی هم در حین نبرد نمیتواند تو را نجات دهد.
هوش مصنوعی: مبادا به خاطر ترسم کسی به این جا بیاید، مگر اینکه تو از جان خودت در امان نباشی.
هوش مصنوعی: وقتی شاه به نره دیو نگاه کرد، آن دیو از ترس لرزید و گفت: «ای موجود وحشی، تو چقدر پر از قدرت و خشم هستی!»
هوش مصنوعی: تو دختر دلیر را از کنارم بردی و اکنون در میدان نبرد آمدهام.
هوش مصنوعی: اگر کسی به تو آسیب بزند و سرت را از بدنت جدا کند، به تاخت و تاز و فریادهای دیو مانندش گوش کن که همچون رعد و برق به صدا درمیآید.
هوش مصنوعی: او دستش را به سوی جمعیت دراز کرد تا سرش را از تنش جدا کند.
هوش مصنوعی: زمانی که زنجان، زنگی را به این شکل دید، به مانند شیران جنگی، به نبرد پرداخت و دست به کار شد.
هوش مصنوعی: او کمر بند دیو را به دست گرفت و از آن دشت صدا و بانگ بلندی به گوش رسید.
هوش مصنوعی: در آن زمان، از سمت دشت، صد سوار آمدند و هر یک با مشکلات و چالشهای زیادی مواجه بودند.
هوش مصنوعی: همه مردم پادشاه را دیدند و او را به خوبی شناختند، سپس به سمت او حمله کردند.
هوش مصنوعی: شاه دلبر زیبایی را به آنها سپرد تا او را از شهر مغرب به راهی ببرد.
هوش مصنوعی: دلیران، مه را از دست افراشتند و جهان را به سبب سواران، در تاریکی فرو بردند.
هوش مصنوعی: فرمانده از بالای کوه نگریست و سر سینه و یال مضراب را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: یک موجود شرور مانند کوهی را دید که در زیر پایش زمین به شدت دچار مشکل و زجر شده بود.
هوش مصنوعی: دل هر دو نفر که به هم وابستهاند، از کینه و دشمنی آزاد شده و به هم نزدیک شدهاند.
هوش مصنوعی: دلیر، چه ابری از بالای کوهها رعد و برق میزند و به سوی میدان نبرد میآید.
هوش مصنوعی: او از بالای کوه نشسته و سایهاش بر روی کوه افتاده است و آن کوه به خاطر او از جایش حرکت کرده و تغییر شکل داده است.
هوش مصنوعی: او به سرعت و با قدرت مانند شیر به سمت دیو حمله کرد و یکی از گردانندگان نیو به مقابله با او برخاست.
هوش مصنوعی: یکی از زنگیهای زنجان به یلی نیو نگاه میکند و او را میبیند که بهسرعت ظاهر میشود.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای رعد مانند طوفان بلند میشود، دیوان وحشتزده و استوار میمانند.
هوش مصنوعی: یک فرمانده پیروزمند به میدان جنگ آمد و همانند پلنگ به سرعت و شجاعت به پیش رفت.
هوش مصنوعی: ای زشت و ناصالح، بدکار، حالا به اینجا آمدهای تا کارهایت را به نمایش بگذاری.
هوش مصنوعی: من فرزند رستم زال هستم که به خاطر دشمنی، مانند کوپال (مشتاق و پرشور) از خودگذشتگی کردهام.
هوش مصنوعی: هیچ نشانی از هندیها باقی نمانده و نه از دیو سفید، و نه از نسل سنجر قمیران و بید.
هوش مصنوعی: از کینه و دشمنی، گرزی سنگین برخواست که دیوان مازندران را مجازات کرد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و هنگامیکه گرزی را برداشت، یکی به سمت اهرمن حمله کرد.
هوش مصنوعی: در این شعر، اشاره شده است که کسی از زنجیر آزاد شده و یعنی از بند رها گشته و در حال حرکت به سمت شیر (نماد قدرت و شجاعت) است که به خداوند یزدان تعلق دارد. این حرکت نمادین به معنای تلاش برای دستیابی به قدرت و حقیقت است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.