مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
منم ای برق رام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
منم ناکام کام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را
خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کُنُ جانها را پرزر کُنُ کانها را
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴
اندر دل ما توی نگارا
غیر تو کلوخ و سنگ خارا
هر عاشق شاهدی گزیدست
ما جز تو ندیدهایم یارا
گر غیر تو ماه باشد ای جان
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳
دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینهها را
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد را
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳
بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه مهِ خوبِ خوشلقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بیتو نمیگوارد، این جام باده ما را
مطرب! قدح رها کن، زین گونه نالهها کن
جانا! یکی بها کن، آن جنس بیبها را
آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت را
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پردههای اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
دهان پر است جهان خموش را از راز
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان را
چنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پری
[...]
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷
ای باد سحر خبر بده مر ما را
در ره دیدی آن دل آتشپا را
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
کز آتش خود بسوخت صد خارا را
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰
دیدم در خواب ساقیِ زیبا را
بر دست گرفته ساغرِ صهبا را
گفتم به خیالش که غلام اوئی
شاید که به جای خواجه باشی ما را
مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیام
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
