صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹
خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است
چشمه امید را خس پوش دیدن مشکل است
سوخت در فصل خزان خاموشی بلبل مرا
ترجمان عشق را خاموش دیدن مشکل است
برنیارد سر ز زیر بال اگر قمری رواست
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است
تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است
در حریم وصل، پاس شرم نتوان داشتن
در بهاران سر به زیر پر کشیدن مشکل است
وحشت ظلمت گوارا گردد از آب حیات
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است
ناز ماه مصر از اخوان کشیدن مشکل است
از ته دیوار آسان بیرون آمدن
دامن از دست گرانجانان کشیدن مشکل است
زان لب میگون چه حاصل چون امید بوسه نیست؟
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲
توبه از می در بهار نوجوانی مشکل است
تشنه بر گشتن ز آب زندگانی مشکل است
سرمه ای آواز را چون صحبت ناجنس نیست
بلبلان را با زغن هم آشیانی مشکل است
می توان از سست پیوندان به آسانی برید
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است
در جگرخاری که اینجا بشکند آنجا گل است
انبساط ماست موقوف گشاد کار خلق
فتح بابی هر که را رو می دهد ما را گل است
هر که با نیکان نشیند رنگ نیکان بر کند
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴
سینه ام از داغ رنگارنگ صحرای گل است
پای من از زخم خار خونچکان پای گل است
برنمی آرد مرا جوش بهاران از قفس
بی دماغان محبت را چه پروای گل است؟
عشق می چیند ز دلسوزی بلای حسن را
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵
حسن عالمسوز ماه من دو بالای گل است
کج نگه کردن به دستارش چه یارای گل است؟
گلفروش باغ، ناز باغبانان می کشد
لاله چین دشت ایمن را چه پروای گل است؟
بیغمی بنگر که با این داغ های آتشین
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است
آسمان پر کواکب شیشه پر کژدم است
چرخ معذورست در افشردن دلهای خلق
نخل ماتم تازه رو از آب چشم مردم است
کار نادان می شود مشکل تر از تدبیر خویش
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۷
ریشه ما در زمین خاکساری محکم است
گلبن امید ما در چار موسم خرم است
دامن محشر به فریاد سرشک ما رسد
آستین تنگ میدان، گریه ما را کم است
چشم جود از روشنان عالم بالا مدار
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸
نیست مردم هر که را نقش و نگار مردم است
مردمی هر کس که دارد در شمار مردم است
قلعه فولاد و حصن آهنی در کار نیست
چشم پوشیدن ز آفتها حصار مردم است
چون نگاه آن کس که خود را صاف کرد از پرده ها
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۹
در حریم سینه عشاق، غم نامحرم است
در نزاکت خانه آیینه، دم نامحرم است
باده روحانیان را ساغری در کار نیست
در خرابات محبت جام جم نامحرم است
می کند مغشوش، جوهر صفحه آیینه را
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۰
در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است
در هلاک بیگناهان تیغ خونین ظالم است
گرچه از زنگار خط تیغ نگاهش کند شد
همچنان مژگان آن غارتگر دین ظالم است
مشکل است از چشم گیرای تو دل برداشتن
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۱
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
پای خواب آلود را منزل کنار دامن است
واصلان از شورش بحر وجود آسوده اند
ماهیان را موجه دریا دعای جوشن است
وقت عارف را نسازد تیره این ماتم سرا
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
تلخی مرگ طبیعی نیست جز ترک خودی
بیخودی این زهر را بر خود گوارا کردن است
کام دل نتوان گرفتن از جهان بی روی سخت
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شود
جنت در بسته ما خانه بی روزن است
دست شستن از حیات عاریت در زندگی
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴
در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است
در تجرد سوزنی همسنگ کوه آهن است
پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو
تا بود در تخم غش، سر گشته پرویزن است
پاک گوهر را نباشد روزی از خاک وطن
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۵
اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است
سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است
سازگاری پیشه کن با مردم ناسازگار
تا شود یوسف ترا خاری که در پیراهن است
بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوست
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۶
مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است
بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است
تیره روزان یکدگر را خوب پیدا می کنند
سرمه او گوشه چشمی که دارد با من است
تا به چندی ای آفتاب حسن مستوری کنی؟
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۷
از عزیزان دیده پوشیده من روشن است
بوی پیراهن کلید خانه چشم من است
خون ما بی طالعان را نیست معراج قبول
ورنه جای مصرع رنگین، بیاض گردن است
دیده بازست از نظاره دنیا حجاب
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸
تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است
دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است
دست خالی در محیط مایه دار عشق نیست
هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است
هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخورد
[...]
