گنجور

 
شاطرعباس صبوحی
 

در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست

غریب کشور حسنیم روزگاری هست

ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی

به دامن مژه ام اشک بیقراری هست

شکست خار کهن آشیان گلزارم

همی شنیده ام از بلبلان بهاری هست

ز ابر دست تو منّت نمی‌کشم ساقی

اگر قدح ندهی، چشم میگساری هست

شب وصال صبوحی ز بخت تیرهٔ خویش

خبر نداشت ز پی شام، انتظاری هست