هنوزم از هوس عشق، خارخاری هست
به سینه ام ز دل تنگ، غنچه واری هست
جهان همیشه مرا رهگذار معشوق است
ز بس که در پی هر گامم انتظاری هست
چه غم ز فتنه ی خیل سکندر و داراست
به کوچه ای که درو طفل نی سواری هست
عبث به تربت فرهاد نگذرد شیرین
گمان من، که به آن خسته باز کاری هست
به دست، خاتم جم داشتن گرانجانی ست
مرا که چون لب خاموش مهرداری هست
چه منت این همه ای آسمان به من داری
مرا به غیر تو هم آفریدگاری هست
سلیم از دل من داستان وصل مپرس
که نخل موم چه داند که نوبهاری هست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از احساسات عمیق و yearning شاعر درباره عشق و معشوق سخن میگوید. شاعر هنوز حس و هوس عشق را در دل دارد و در پی معشوق است. او به دنیا و مشکلاتش اشاره میکند و میگوید که همواره در انتظار لحظهای برای وصال است. اشاره به داستانهای معروف عاشقانه چون فرهاد و شیرین نشاندهنده ادامهدار بودن این حسرتهاست. در نهایت، شاعر بیان میکند که خداوند تنها به خاطر عشقش او را آفریده و این ارتباط روحی عمیق یک راز است که تنها او میداند.
هوش مصنوعی: هنوز در دل من از عشق، حسرت و yearning وجود دارد و همچنان در سینهام درد و تنگی احساس میشود، مثل گل غنچهای که هنوز باز نشده است.
هوش مصنوعی: جهان همیشه برای من مانند جادهای است که به سوی محبوب میرود، چون در هر قدمی که برمیدارم، انتظاری وجود دارد.
هوش مصنوعی: نگران فتنه و آشوب سکندر و دارا نباش، چرا که در کوچهای که در آن بچهای وجود ندارد، هیچ نگرانی هم نخواهد بود.
هوش مصنوعی: به نظر من، عبث است که به قبر فرهاد برویم و شیرین را در آنجا جستوجو کنیم، زیرا او هنوز برای فرهاد کاری دارد و از او جدا نشده است.
هوش مصنوعی: در دست داشتن انگشتری با ارزش و نشانهای از مقام و ثروت برای من سنگین و دردآور است، چرا که در کنار آن، عاشق ساکت و بیچیزی هستم.
هوش مصنوعی: ای آسمان! چرا اینقدر به من لطف داری؟ من را فقط به خاطر خودت آفریدهای و غیر از تو کسی دیگری نیست که مرا بیافریند.
هوش مصنوعی: نپرس از من دربارهی داستان وصال، چون مثل این است که از درخت خرما بپرسی چه میداند از آمدن بهار.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
شهید شو اگرت با طرب شماری هست
به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی
به هر طرف نگرم چشم اشکباری هست
دلم شکفت کجا شد خلیل تا بیند
[...]
هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز گونه زرد مرا غباری هست
نمیزنم مژه بر یکدگر ز حیرانی
هنوز چشم مرا درد انتظاری هست
حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این
[...]
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
غریب کشور خویشیم روزگاری هست
شکسته خار کهن آشیان گلزارم
همین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست
ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی
[...]
در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست
غریب کشور حسنیم روزگاری هست
ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی
به دامن مژه ام اشک بیقراری هست
شکست خار کهن آشیان گلزارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.