گنجور

 
قدسی مشهدی

هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست

هنوز گونه زرد مرا غباری هست

نمی‌زنم مژه بر یکدگر ز حیرانی

هنوز چشم مرا درد انتظاری هست

حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این

که در میانه این گرد هم سواری هست

مرا چو حادثه مخصوص گشت دانستم

که روزگار مرا از من اعتباری هست

ز دیده خون دلم جوش می‌زند امشب

مگر بر آن سر کو چشم اشک‌باری هست؟

نصیب ما که درین گلشن آشیان داریم

اگرچه خرمن گل نیست، مشت خاری هست

ز موج خیز محبت برون مرو قدسی

به خس گذار درین بحر اگر کناری هست