هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز گونه زرد مرا غباری هست
نمیزنم مژه بر یکدگر ز حیرانی
هنوز چشم مرا درد انتظاری هست
حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این
که در میانه این گرد هم سواری هست
مرا چو حادثه مخصوص گشت دانستم
که روزگار مرا از من اعتباری هست
ز دیده خون دلم جوش میزند امشب
مگر بر آن سر کو چشم اشکباری هست؟
نصیب ما که درین گلشن آشیان داریم
اگرچه خرمن گل نیست، مشت خاری هست
ز موج خیز محبت برون مرو قدسی
به خس گذار درین بحر اگر کناری هست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها به انتظار و آرزوهای خود اشاره میکند. او هنوز به یک تغییر یا رهگذر امید دارد و احساس میکند که در دلش غبارِ غم و درد انتظاری وجود دارد. هرچند به نظر میرسد که جهان و زمانه به او توجهی ندارند، ولی او خود را خاص و ارزشمند میداند. دلی پر از درد و اشک دارد و نسبت به زندگی که در آن به سر میبرد، احساس نارضایتی و گمبودگی دارد. در نهایت، او به محبت و عشق میاندیشد و میخواهد در این دریای پُرتلاطم زندگی، گوشهای آرامش بیابد.
هوش مصنوعی: من هنوز امیدوارم که راهگذر مرتبطی پیدا شود و چهره زرد من هنوز نشانی از غبار و رنج دارد.
هوش مصنوعی: من به خاطر حیرت و نگرانی، چشمهایم را به هم نمیزنم. هنوز در انتظار هستم و این انتظار برایم دردناک است.
هوش مصنوعی: آسمان از نالههایم بیخبر است و در حالی که نمیداند در دل این هیاهو، کسی وجود دارد که در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: زمانی که حادثهای خاص برای من رخ داد، فهمیدم که روزگار به من ارزشی میدهد.
هوش مصنوعی: امشب از چشمانم اشکهای دل در حال سرازیر شدن است، شاید بر آن سر کوچه کسی هست که چشمان پر از اشکی داشته باشد.
هوش مصنوعی: ما که در این باغ زندگی میکنیم، هرچند که خوشبختی چندانی نصیبمان نشده و پر از گل و زیبایی نیست، اما در عوض با مشکلات و دردسرها روبهرو هستیم.
هوش مصنوعی: از شدت محبت، از دل موجهای عشق خارج نشو، ای فرشته. اگر در این دریا جایی برای آرامش وجود دارد، به آرامی در کنار چمنها بنشین.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
شهید شو اگرت با طرب شماری هست
به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی
به هر طرف نگرم چشم اشکباری هست
دلم شکفت کجا شد خلیل تا بیند
[...]
هنوزم از هوس عشق، خارخاری هست
به سینه ام ز دل تنگ، غنچه واری هست
جهان همیشه مرا رهگذار معشوق است
ز بس که در پی هر گامم انتظاری هست
چه غم ز فتنه ی خیل سکندر و داراست
[...]
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
غریب کشور خویشیم روزگاری هست
شکسته خار کهن آشیان گلزارم
همین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست
ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی
[...]
در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست
غریب کشور حسنیم روزگاری هست
ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی
به دامن مژه ام اشک بیقراری هست
شکست خار کهن آشیان گلزارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.