چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش
بود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش
بیاور دُردی دردش که آن صاف دوای ماست
کسی کو درد دل دارد همان درد است درمانش
دلم گنجینهٔ عشقست و خوش گنجی در او پنهان
چنین گنجی اگر جوئی بود درکنج ویرانش
من ازذوق این سخن گفتم تو هم بشنو به ذوق از من
بیا و قول مستانه روان مستانه می خوانش
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
سر ما و آستان او ، دست ما و دامانش
اگر تو آبرو جوئی بیا با من دمی بنشین
که دریائیست بحر ما که پیدا نیست پایانش
حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید
بنوش این ساغر می را به شادی روی یارانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و شگفتی عشق و محبت اشاره میکند. او از شادی و شور زندگی که از وجود دلدارش ناشی میشود سخن میگوید و درد را دارویی برای شفای دل میداند. همچنین، عشق را گنجی پنهان در دل خود توصیف میکند که ارزش آن بالاست. او از افراد دعوت میکند تا با هم به شادی بپردازند و از لذتهای زندگی، مانند شراب و خوشیهای جمعی، بهرهمند شوند. با تأکید بر بیپایانی عشق و معرفت، شاعر از دوستدارانش میخواهد که در کنار هم لحظات خوشی را تجربه کنند.
هوش مصنوعی: ما جمع خوشحالی داریم، زیرا زلفهای پریشان او باعث خوشی دل ما شده است، که جان ما به خاطر وجودش شاداب و سرزنده است.
هوش مصنوعی: بیا دُردی بیاور که برای ما که درد داریم، دارویی است. کسی که در دلش درد دارد، همان درد به نوعی درمانش نیز هست.
هوش مصنوعی: دل من مانند یک گنجینهٔ پر ارزش از عشق است و در این گنجینه، عشقهای زیبا و پنهانی وجود دارد. اگر به دقت جستجو کنی، میتوانی این گنجینهٔ باارزش را در دل و روحی که ممکن است خالی به نظر برسد، پیدا کنی.
هوش مصنوعی: من از شادی این حرف با تو صحبت میکنم، تو هم با دل خوش گوش کن. بیا و با حالت شاداب، این سخنان شگفتانگیز را بخوان.
هوش مصنوعی: در خرابخانهای هستیم و حالمان خوب است. ساقی جام شراب را در دست دارد و ما در عین مستی، دستمان به دامن او و سرمان به آستانش است.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال حفظ آبرو هستی، بیا کمی با من بگذران، چون دریا و عمق عشق ما به قدری وسیع است که انتهایش مشخص نیست.
هوش مصنوعی: با دوستان خود همراه شو و از خوشی و لذت زندگی بهره ببر. همچون ساغری از نوشیدنی خوشمزه بنوش تا جانت خوشحال و آرام شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.