گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

میر میخانهٔ ما سید سر مستانست

رند اگر می طلبی ساقی سرمست آنست

نور چشم است و به نورش همه را می بینم

آفتابیست که در دور قمر تابانست

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

تو مپندار که او از نظرم پنهانست

گر فروشند به صد جان نفسی صحبت او

بجز ای جان عزیزم که نکو ارزانست

گنج اگر می طلبی در دل ما می جویش

ز آنکه گنجینهٔ او کُنج دل ویرانست

دُردی درد به من ده که خوشی می نوشم

من دوا را چه کنم درد دلم درمانست

رند مستی به تو گر روی نماید روزی

نعمة الله طلب از وی که مرا جانانست

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.