گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

مستیم و خرابیم و گرفتار فلانیم

سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم

ایمان به جز از کفر سر زلف نداریم

جز معرفت عشق دگر علم ندانیم

ما پیر خرابات جهانیم و لیکن

در عاشقی و باده خوری رند خرابیم

گو خلق بدانند که ما عاشق و مستیم

گو فاش بگویند که بر خود نگرانیم

ما نور قدیمیم که پیدا به حدوثیم

ما گنج وجودیم که از دیده نهانیم

بی عقل توانیم که عمری به سر آریم

بی جام می عشق زمانی نتوانیم

سید ز سر ذوق سخن گوید و خواند

هر قول که از ذوق بگویند بخوانیم