گنجور

 
امیر شاهی

کجایی ای ز رویت لاله را ناب

بهار خرمی بگذشت، دریاب

لبت با آن دو زلف و رخ چه نیکوست

خوش آید باده در شبهای مهتاب

دلا احرام آن در بسته ای، چیست؟

قدم ننهاده فکری کن در این باب

بصد چندان لطافت، چشمه خضر

نیارد ریختن بر دست او آب

دلم زانرو رود دنبال آن چشم

که شب ناخفته را آسان برد خواب

چو عشق آمد، اجل گو شاد بنشین

که مردن را مرتب گشت اسباب

ز کویش رخ منه در کعبه شاهی

که یک سجده نشاید در دو محراب