گنجور

 
امیر شاهی

سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداخت

که به تیغ مژه در هر جگری چاک انداخت

چند گاهی دلم از داغ بتان ایمن بود

باز عشق آمد و این شعله به خاشاک انداخت

عقلم از بادیه عشق تو بیمی میداد

همتم رخت در این راه خطرناک انداخت

همه از رشک خط و عارض رنگین تو بود

چمن اوراق گل و سبزه که بر خاک انداخت

شاهی آن سهم سعادت که نشان میدادند

ناوکی بود که آن غمزه بیباک انداخت