گنجور

 
امیر شاهی سبزواری
 

زهی عشقت آتش بجان در زده

خطت کار خلقی بهم بر زده

چه ما را به سنگ جفا میزنی

قدح با حریفان دیگر زده؟

رخت نانوشته خط سبز خویش

گل آتش در اوراق دفتر زده

چو من در خمار می لعل تو

سبو را نگر دست بر سر زده

گرو برده شاهی ز اقران به شعر

چو با اوستادان برابر زده