گنجور

 
امیر شاهی

زهی از خطت نرخ عنبر شکسته

قدت سرو را دست بر چوب بسته

غباریست خطت نشسته بر آن لب

بلی، خط یاقوت باشد نشسته

ز خرمای وصل تو ذوقی نیابند

کسانی که از خار گردند خسته

دلم بسته شد در شکنهای زلفت

از آنروی گشتم چنین دلشکسته

تو جایی که باشی، که باشند خوبان؟

ز خاشاک با گل نبندند دسته

در این باغ، روزی که نارسته بودم

چو لاله نبودم ز داغ تو رسته

دل شاهی از زلف خوبان هراسد

چو آهوی از دام صیاد جسته