گنجور

 
کمال خجندی
 

لب یار برهم چرا زد ز پسته

چه موجب شکستن ز مشتی شکسته

شکر پیش آن لب دروغیست شیرین

بیا به چندین گره بر نی قند بسته

بر آن آب عارض خط نازک او

ر غباریست بر خاطر ما نشسته

بچینم به مژگان همه خار راهش

کز آسیب پایم نگردند خسته

نسیم صبا باد دستش دو پاره

که زلفت دو تای تو گیرد دو دسته

نه مهریست بر بسته دل را بروبست

که چون لاله داغیست از سینه رسته

کمال ار به آتش برد چون سپندت

مگو با کس این سر مگر جسته جسته