گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

لبت چشمه و خضر گردش نشسته

نبات است کز طرف کوثر برسته

تعالی الله آخر که دیده ست لعلی

میانش ز دردانه ها رسته رسته

از آن رسته ها گویی افتاد در شک

از آن است عقد ثریا گسسته

در او می¬رسد آتش آه گرمم

سر زلف از تاب آن شد شکسته

زمانه از او داد من باز خواهد

هنوز از کمند حوادث نجسته

زهی بخت یاری اگر هیچ روزی

شوم از بلایی چنان باز رسته

به کارم نظر کن که هم بر امیدی

نزاری به جان دل درین کاربسته